▪ قصه ۱۴ · اخراجی منطقه ▪ صحنه ۲ از ۷
باید بروم
آبان ۱۳۴۳
باید بروم... ممکن است دیگر برنگردم!
روایت صحنه
مشهد، خانهٔ آقا. آقای جوان با عمامهٔ سیاه در درگاه در ایستاده؛ همسر هفدهسالهاش — از پشت، با چادر سفید گلدار — رو به او. نور چراغ گردسوز؛ لحظهٔ خداحافظی.
آیهٔ این قصه
هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مِن دِيَارِهِمْ ۚ مَا ظَنَنتُمْ أَن يَخْرُجُوا ۖ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ مَّانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِّنَ اللَّهِ فَأَتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا ۖ وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ ﴿٢﴾
﴿حشر/۲﴾