▪ قصه ۲۰ · خانواده ایرانی ▪ صحنه ۴ از ۷
بافتن مو
با یک دست نمیشود
روایت صحنه
تهران، صبح عید، حدود ۱۳۶۵. اتاقی ساده با نور گرم نوروزی. آقا با لباس خانگی نشسته؛ دخترک چهارپنجساله پشت به پدر. دست چپ آقا موها را گرفته؛ دست راست بیحرکت. رفیق مشهد یاش زانو زده و دستهای از مو را نگه داشته. شانهای کوچک و چادری تاشده کنارشان. حس: لطافت و صمیمیت؛ هم خندهدار هم مهربان.
آیهٔ این قصه
رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّيَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْيُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا ﴿٧٤﴾
﴿فرقان/۷۴﴾