قصه آقا

▪ قصه ۲۶ از ۳۷ ▪ روایتِ پشتیبانیِ آقا از شکل‌گیری و تعالیِ مجموعه رویان

رویان چگونه رویان شد؟

رویان را از ما بهتر می‌شناخت

آیه‌ای که زندگی شد

مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ ۚ وَالَّذِينَ مَعَهُ ... كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَىٰ عَلَىٰ سُوقِهِ ﴿٢٩﴾

﴿فتح/۲۹﴾

قصه مصور

قصه مصور «رویان چگونه رویان شد؟» — نمای کلی

روایت

اواخر دهه شصت. ایران در علم پزشکی عقب بود. زن و مردی که بچهدار نمی‌شدند باید می‌رفتند خارج. اگر پول داشتند. اگر نداشتند، می‌ماندند و زندگیشان از هم می‌پاشید.

چند جوان جهاد دانشگاهی می‌خواستند این را درست کنند. یکیشان سعید کاظمی بود. معلم دینی بود. با قرآن مأنوس بود. می‌گفت باید به جای نفت، دانش بفروشیم.

مکان نداشتند. پول نداشتند. هر دری زدند، بسته بود. موضوع به آقا رسید.

آقا گوش داد. گفت: «نشانه‌های یک حرکت درست را احساس کردم». هنوز هیچ چیز نبود. فقط یک عده جوان با یک ایده.

بنیاد را موظف کرد ساختمان بدهد. شش میلیون تومان هم کمک کرد.

خرداد ۱۳۷۰. رویان افتتاح شد. چهاردیواریای با موزاییک و نبشی. همه‌چیز را خودشان ساخته بودند. اولین موفقیت‌ها آمد. زن و مرد‌هایی که سال‌ها بچهدار نشده بودند، بچهدار شدند.

آقا گفت: «می‌دانستم موفق می‌شوید. خوب‌تر از این کار این بود که به دست شما انجام شد». خواند:

باش تا صبح دولتت بدمد / کاین هنوز از نتایج سحر است گفت: «افق را وسیع‌تر ببینید».

دی ۱۳۸۱. رویان می‌خواهد وارد کار جدیدی شود. سلول بنیادی. سلولی که می‌تواند هر بافتی شود — قلب، کبد، عصب. بیماری‌های صعبالعلاج قابل درمان می‌شوند. انقلاب دوم در علم پزشکی.

اما یک مشکل بود. این سلول‌ها از کجا می‌آیند؟ از جنین انسان. در درمان ناباروری، گاهی جنین‌هایی اضافه می‌آیند که استفاده نمی‌شوند. از این جنین‌ها می‌شود سلول بنیادی گرفت.

در دنیا بحث‌های اخلاقی و مذهبی زیاد بود. می‌گفتند این جنین، انسان است. بدون فتوا نمی‌شد شروع کرد.

رفتند خدمت آقا. همه‌چیز را توضیح دادند. استفتا کردند.

آقا گفت: «با همت و پشتکار هدف‌های بزرگ را دنبال کنید. مواظب باشید ساختن قطعات یدکی انسان به ساختن خود انسان منتهی نشود».

یعنی سلول بنیادی بسازید برای درمان. اما انسان کامل درست نکنید. کار پیش رفت. آقا در سخنرانی‌ها از این پیشرفت گفت.

پزشکان و دانشمندان نامه نوشتند: «آقا! یا کار بزرگی شده یا دروغ بزرگی می‌گویند. باور نکنید»! آقا باور داشت.

ایران ششمین کشور دنیا شد که این دانش را به دست آورد. بعد توانستند گوسفند شبیهسازی کنند — یعنی از سلول یک گوسفند، گوسفند دیگری بسازند. این کار در دنیا فقط چند کشور کرده بودند.

گوسفند شبیهسازی شده را جلوی چشم همه گذاشتند. دانشمندان خارجی آمدند و دیدند و تصدیق کردند.

آقا بعدا گفت: «بلکه خارجی‌ها تأیید کنند تا داخلی‌ها بپذیرند».

دی ۱۳۸۴. دکتر کاظمی فوت کرد. چهل و هفت ساله.

آقا نوشت: «یکی از فرزندان صالح انقلاب بود. از رویش‌های مبارک». همکاران رفتند خدمت آقا. سنگین بودند.

آقا گفت: «دست روی زانوی خودتان بزنید. از جا بلند شوید».

تیر ۱۳۸۶. آقا آمد رویان. دکتر کاظمی همیشه می‌گفت آقا دوست دارد بیاید. حالا آمده بود. دکتر کاظمی نبود.

آن‌ها که آن روز بودند می‌گویند: «فهمیدیم ایشان رویان را از ما بهتر می‌شناسند». آقا گفت: «هرچه زمان گذشت، آن ظن اولی تقویت شد. تکذیب نشد».

و گفت: «مؤسسه رویان یک مجموعه کامل است از آن چیزی که انسان آرزویش را دارد. ترکیب علم، ایمان، تلاش».

امروز بیش از هفتاد مرکز ناباروری در ایران هست. دیگر کسی برای این کار به خارج نمی‌رود. ایران جزو ده مرکز برتر دنیاست.

صحنه‌ها

رویان چگونه رویان شد؟ — صحنه ۱
صحنه ۱ — واسطه اواخر دهه شصت

دفتر ساده. مردی از پشت دیده می‌شود — در حال صحبت با آقا. دارد موضوع را معرفی می‌کند. آقا گوش می‌دهد. نشانه‌های یک حرکت درست را احساس کردم متنرویتصویر

رویان چگونه رویان شد؟ — صحنه ۲
صحنه ۲ — افتتاح خرداد ۱۳۷۰

ساختمان ساده رویان. چهاردیواری با موزاییک و نبشی. جوان‌ها جلوی در ایستادهاند. روز افتتاح.

رویان چگونه رویان شد؟ — صحنه ۳
صحنه ۳ — گزارش

دکتر کاظمی روبروی آقا نشسته. در حال گزارش دادن است. اولین موفقیت‌ها آمده. آقا گوش می‌دهد.

افق را وسیع‌تر ببینید!
رویان چگونه رویان شد؟ — صحنه ۴
صحنه ۴ — استفتا

دی ۱۳۸۱. جمعی از اعضای رویان نشستهاند مقابل آقا. کاغذ در دست دارند. می‌خواهند وارد کار سلول بنیادی شوند. استفتا می‌کنند.

هدف‌های بزرگ را دنبال کنید!
رویان چگونه رویان شد؟ — صحنه ۵
صحنه ۵ — نامه

آقا پشت تریبون در حال سخنرانی است. از پیشرفته‌ای علمی می‌گوید. یک کادر جدا از بیرون آمده — مثل یک بادکنک یا کامنت — که نظر دانشمندان را نشان می‌دهد. باور نکنید! متن روی کادر

رویان چگونه رویان شد؟ — صحنه ۶
صحنه ۶ — بلند شوید

بعد از رحلت دکتر کاظمی. جلسه‌ای سنگین. اعضای رویان نشستهاند مقابل آقا. دلسرد هستند.

از جا بلند شوید!
رویان چگونه رویان شد؟ — صحنه ۷
صحنه ۷ — بازدید تیر ۱۳۸۶

آقا در رویان. ساختمان جدید. آزمایشگاه مدرن. نور سفید. فرق دارد با آن چهاردیواری موزاییکی. آن چیزی که انسان آرزویش را دارد متنرویتصویر متنپردهخوان راوی واردمی‌شود.جلوی پردهاولمیایستد. سکوت]. امشب می‌خواهم قصه‌ای بگویم از یک درخت. درختی که ریشهاش در ایمان بود و شاخهاش به آسمان رسید. درختی که امروز سایهاش روی هزاران خانواده افتاده. درختی به نام رویان. اما پیش از آنکه قصه را شروع کنم، باید چیزی بگویم. آقا یک آرزو دارد. آرزویی که سالهاست از آن می‌گوید. می‌گوید: «پنجاه سال بعد باید ما به جایی برسیم که هر کسی خواست از تازه‌های علمی دنیا بهره ببرد، مجبور باشد زبان فارسی یاد بگیرد». این آرزوی آقاست. پیشرفت ایران. پیشرفت در علم. پیشرفت در زندگی مردم. می‌گوید: «العلمسلطان. علم قدرت است. دانش برای یک کشور توانایی می‌آورد، اقتدار می‌آورد». قصه امشب، قصه همین است. قصه یک عده جوان که آمدند. و آقایی که نشانه‌ها را دید. پرده اول باز می‌شود: مردی از پشت، در حال صحبتبا آقا اواخر دهه شصت. ساله‌ای سخت جنگ تازه تمام شده بود. کشور در حال بازسازی بود. اما یک مشکل بزرگ وجود داشت که کمتر کسی به آن توجه می‌کرد. ایران در علم پزشکی عقب بود. خیلی عقب. زن و مردی که بچهدار نمی‌شدند، چه می‌کردند؟ اگر پول داشتند، می‌رفتند خارج. لندن. آمریکا. آلمان. آن موقع ناباروری دومین علت سفر پزشکی به خارج بود. اگر پول نداشتند چه؟ می‌ماندند. و زندگیشان از هم می‌پاشید. خانواده‌ها به هم می‌ریخت. فشار اجتماعی. فشار خانوادگی. طلاق. افسردگی. هزار مشکل دیگر. این یک درد بود. دردی که در خانه‌ها بود و کسی صدایش را نمی‌شنید. چند جوان در جهاد دانشگاهی بودند که این درد را دیده بودند. می‌خواستند کاری کنند. یکیشان سعید کاظمی آشتیانی بود. سعید کاظمی چه کسی بود؟ معلم دینی بود. در دانشگاه معارف و ادبیات درس می‌داد. با قرآن مأنوس بود. سخنور خوبی بود. اما یک چیز دیگر هم داشت: یک اعتقاد. می‌گفت: «باید به جای نفت، دانش بفروشیم». این جوان‌ها می‌خواستند درمان ناباروری را در ایران راه بیندازند. کاری که تا آن روز در ایران نشده بود. اما مشکل داشتند. مشکل بزرگ. مکان نداشتند. پول نداشتند. هر دری زدند، بسته بود. کسی باور نمی‌کرد یک عده دانشجو بتوانند چنین کاری بکنند. یک راه ماند. دوستی بود که هم آقا را می‌شناخت، هم دکتر کاظمی را. این دوست، واسطه شد. موضوع را به آقا رساند. آقا آن موقع رئیس‌جمهور بود. هزار کار داشت. جنگ تازه تمام شده بود. بازسازی بود. مشکلات اقتصادی بود. اما وقتی شنید یک عده جوان می‌خواهند در علم پزشکی کاری کنند، گوش داد. گوش داد و گفت: «من نشانه‌های یک حرکت درست را در این کار احساس کردم». رو به مخاطبان نشانه‌ها. هنوز هیچ چیز نبود. نه نتیجه‌ای، نه سابقه‌ای، نه تضمینی. فقط یک عده جوان بودند با یک ایده. چه نشانه‌هایی دید؟ جوان‌هایی که ایمان داشتند. که با قرآن مأنوس بودند. که می‌خواستند برای مردم کاری کنند. که می‌گفتند باید به جای نفت، دانش بفروشیم. این نشانه‌های یک حرکت درست بود. بنیاد مستضعفان را موظف کرد ساختمانی در اختیارشان بگذارد. شش میلیون تومان هم کمک کرد. معاون بنیاد شرط گذاشت: «یک سال فرصت دارید. اگر به نتیجه نرسیدید، ساختمان را تخلیه می‌کنید». آقا شرط نگذاشته بود. پردهدوم: ساختمان ساده رویان، جوان‌ها جلوی در خرداد ۱۳۷۰. ده خرداد. رویان افتتاح شد. چه شکلی بود؟ یک چهاردیواری با موزاییک و نبشی. همه‌چیز را خودشان ساخته بودند. با دست خودشان. با همان شش میلیون تومان و کمک‌هایی که از اینجا و آنجا جمع کرده بودند. نه آزمایشگاه مجهز داشتند، نه امکانات پیشرفته. اما یک چیز داشتند: ایمان. و یک چیز دیگر: حمایت آقا. کار شروع شد. ماه‌ها گذشت. کار سخت بود. شب و روز نداشتند. دکتر کاظمی صبح‌ها قبل از همه می‌آمد و شب‌ها بعد از همه می‌رفت. اما کمکم نتیجه آمد. اولین موفقیت‌ها. زن و مرد‌هایی که سال‌ها بچهدار نشده بودند، بچهدار شدند. در همین ایران. بدون رفتن به خارج. بدون خرج‌های سنگین. خانواده‌هایی که داشتند از هم می‌پاشیدند، نجات پیدا کردند. پرده سوم: دکتر کاظمی روبروی آقا دکتر کاظمی رفت خدمت آقا. گزارش داد. گفت چه کردهاند. چه نتایجی گرفتهاند. آقا گفت: «می‌دانستم موفق می‌شوید». می‌دانستم. از همان اول می‌دانست. همان وقتی که هیچ چیز نبود و همه می‌گفتند نمی‌شود. بعد گفت: «این کار خوب بود. اما خوب‌تر از این کار، این بود که به دست شما انجام شد». به دست شما. جوانه‌ای مؤمن. جوان‌هایی که علم و ایمان را با هم داشتند. این برای آقا مهم بود. بعد یک بیت خواند: باش تا صبح دولتت بدمد /کاین هنوز از نتایجسحر است رو به مخاطبان افق را وسیع‌تر ببینید. یعنی چه؟ یعنی این تازه شروع است. یعنی جلو‌تر بروید. یعنی به همین راضی نشوید. دکتر کاظمی وقتی از آن جلسه برمیگشت، انرژی غیرقابل مهار داشت. هر بار که می‌رفت ملاقات آقا، همینطور برمیگشت. پر از انرژی. پر از امید. پر از عزم. پردهچهارم: جمعی از رویانمقابل آقا ده سال گذشت. رویان بزرگ شد. از آن چهاردیواری موزاییکی، تبدیل شد به یک مرکز معتبر. زن و مرده‌ای زیادی درمان شدند. خانواده‌های زیادی نجات پیدا کردند. اما دکتر کاظمی ساکت ننشست. یادش بود آقا چه گفته بود: افق را وسیع‌تر ببینید. دی ماه ۱۳۸۱. رویان می‌خواهد وارد کار جدیدی شود. سلول‌های بنیادی. آیا جایز است؟ در دنیا بحث‌های اخلاقی و مذهبی زیاد بود. در ایران هم هیچ مرجعی نظر نداده بود. بدون فتوا نمی‌شد شروع کرد. اگر حرام باشد چه؟ رفتند خدمت آقا. همه‌چیز را توضیح دادند. دقیق و علمی. استفتا کردند. آقا گفت: «با همت و پشتکار هدف‌های بزرگ را دنبال کنید». راه را باز کرد. اما حد را هم گذاشت. گفت: «مواظب باشید ساختن قطعات یدکی انسان به ساختن خود انسان منتهی نشود». یعنی سلول بنیادی بسازید برای درمان. برای نجات جان مردم. اما انسان کامل شبیهسازی نکنید. این خط قرمز است. راه شرعی باز شد. جایی که در خیلی از کشور‌های دنیا بسته بود یا پر از ابهام بود، در ایران باز شد. با حدش. با ضابطهاش. پرده پنجم: آقا پشت تریبون، کادر از بیرون کار شروع شد. رویان وارد حوزه سلول‌های بنیادی شد. جوان‌ها شب و روز کار کردند. نتیجه آمد. ایران ششمین کشور دنیا شد که این دانش را به دست آورد. ششمین کشور دنیا. نه صدم. نه پنجاهم. ششم. بعد توانستند گوسفند شبیهسازی کنند. یعنی از سلول یک گوسفند، گوسفند دیگری بسازند. این کار در دنیا فقط چند کشور کرده بودند. آقا خوشحال بود. در سخنرانی‌هایش از این پیشرفت گفت. گفت جوانه‌ای ما چه کردهاند. گفت ایران در علم پزشکی چقدر پیشرفت کرده. اما همه خوشحال نبودند. پزشکان و دانشمندانی از دانشگاه‌ها نامه نوشتند. نامه به آقا. نوشتند: «آقا! این قضیه را اینقدر نگویید. یا کار بزرگی شده یا دروغ بزرگی می‌گویند. این جوان‌ها نمی‌توانند چنین کاری کرده باشند. باور نکنید»! رو به مخاطبان باور نکنید. این را دانشمندان کشور نوشتند. نه دشمنان. نه بیگانه‌ها. خودی‌ها. آقا چه کرد؟ باور داشت. همان‌طور که اول کار باور داشت، حالا هم باور داشت. این یکی از سخت‌ترین کارهاست. وقتی همه می‌گویند نمی‌شود، وقتی حتی متخصصان می‌گویند دروغ است، باز هم باور داشته باشی. گوسفند شبیهسازی شده را جلوی چشم همه گذاشتند. دانشمندان خارجی را دعوت کردند. آمدند و دیدند. گفتند پیشرفت‌ها حیرتانگیز است. آن وقت دیرباور‌ها باور کردند. آقا بعدا گفت: «بلکه خارجی‌ها ما را تأیید کنند تا داخلی‌ها ما را بپذیرند». این درد آقاست. که بعضی‌ها باور ندارند ایرانی بتواند. منتظرند غربی‌ها تأیید کنند. اما آقا باور دارد. از اول داشته. پرده ششم: جلسه سنگین، بعد از رحلت دکتر کاظمی دی ماه ۱۳۸۴. دکتر سعید کاظمی آشتیانی فوت کرد. چهل و هفت ساله بود. پانزده سال تماموقت کار کرده بود. صبح‌ها قبل از همه. شب‌ها بعد از همه. جانش را سر این کار گذاشته بود. آقا پیام داد. نوشت: «با تأسف و تلخکامی خبر درگذشت دانشمند مؤمن و جهادگر را دریافت کردم». و نوشت: «وی یکی از فرزندان صالح انقلاب بود. از رویش‌های مبارک». رویش. رویان از همین کلمه است. روییدن. رشد کردن. شاخ و برگ زدن. دکتر کاظمی یک رویش بود. یکی از آن درخت‌هایی که ریشهشان در ایمان است و شاخهشان به آسمان می‌رسد. همکاران ماندند بدون دکتر کاظمی. سنگین بودند. غصه داشتند. رفتند خدمت آقا. گلایه کردند: امکانات نداریم. دانشگاه‌ها ابزار دارند و ما نداریم. بدون دکتر کاظمی سخت است. آقا گوش داد. بعد گفت: «دست روی زانوی خودتان بزنید. از جا بلند شوید. کار باید با همان همت ادامه پیدا کند». رو به مخاطبان از جا بلند شوید. نگذاشت بایستند. نگذاشت ناامید شوند. نگذاشت با رفتن یک نفر، همه‌چیز متوقف شود. پرده هفتم: آقا در رویان، ساختمانجدید تیر ماه ۱۳۸۶. یک سال و نیم بعد از فوت دکتر کاظمی. آقا آمد رویان. دکتر کاظمی همیشه می‌گفت آقا دوست دارد بیاید ببیند. حالا آمده بود. اما دکتر کاظمی نبود. ساختمان جدید ساخته بودند. مجهز و بزرگ. فرق داشت با آن چهاردیواری موزاییکی. شانزده سال گذشته بود. آقا از قبل گزارش کارشناسی را خوانده بود. می‌دانست چه کار‌هایی شده. می‌دانست ایران چندمین کشور دنیاست که این دانش را دارد. در هر بخش سؤال پرسید. سؤال علمی — درباره پروتئین‌ها و ژن‌ها. سؤال فقهی — درباره رحم جایگزین و رابطه فرزند با مادری که او را حمل کرده. آن‌ها که آن روز بودند می‌گویند: «فهمیدیم ایشان رویان را از ما بهتر می‌شناسند». می‌خواست بفهمد تا بتواند نظر بدهد. تا بتواند فتوا بدهد. پیگیر بود. تا آخر. آن روز گفت: «مؤسسه رویان یک نمونه کامل است از آن چیزی که انسان آرزویش را دارد». آرزو. یادتان هست گفتم آقا یک آرزو دارد؟ پیشرفت ایران. پیشرفت در علم. پیشرفت در زندگی مردم. رویان همان آرزو بود. تجسم آن آرزو. و گفت: «هرچه زمان گذشت، آن ظن اولی تقویت شد. تکذیب نشد». ظن اولی. همان نشانه‌هایی که شانزده سال پیش دیده بود. وقتی هیچ چیز نبود. وقتی همه می‌گفتند نمی‌شود. آقا نشانه‌ها را دید. صبر کرد. باور داشت. حالا نتیجه را می‌دید. و گفت: «ترکیب علم، ایمان، تلاش». این همان چیزی بود که آقا می‌خواست. علم تنها نه. ایمان تنها نه. تلاش تنها نه. ترکیب هر سه. راویجلوی پردهمیآید]. امروز بیش از هفتاد مرکز ناباروری در ایران هست. دیگر کسی برای این کار به خارج نمی‌رود. حتی بیماران خارجی می‌آیند ایران. رویان جزو ده مرکز برتر دنیاست. نهمین مرکز. در تمام دنیا. هزاران خانواده بچهدار شدهاند. خانواده‌هایی که می‌خواستند از هم بپاشند، نجات پیدا کردهاند. این همه از کجا شروع شد؟ از یک چهاردیواری با موزاییک و نبشی. از شش میلیون تومان. از یک عده جوان با یک ایده. و از یک آقا که نشانه‌های یک حرکت درست را دید. مکث آقا بعد‌ها درباره دکتر کاظمی گفت: «علت اینکه من به سعید کاظمی اینقدر علاقه داشتم، همین است. حرکت او، نحوه کار او — یک مجموعه کاملی بود از آن چیزی که آدم دوست می‌دارد و آرزو دارد». آرزو. آقا آرزویی دارد. پیشرفت ایران. و هر جا نشانه‌های این آرزو را ببیند، علاقهمند می‌شود. راه باز می‌کند. باور می‌کند. پیگیر می‌شود. تا آخر. راوی رو به پرده آخر می‌چرخد]. قرآن می‌گوید: َجرةطیبة»... ُللَّهمث الً کلم اةطیب اةک ش «ألم‌تر مثل زد؟ کلمه پاک مانند درخت پاک است. آیا ندیدی خدا چگونه ٌتوفرع‌ها «أصلهاثاب ریشهاش ثابت. شاخهاش در آسمان. سکوت رویان یک درخت بود. ریشهاش در ایمان. شاخهاش در آسمان. و باغبانی بود که نشانه‌ها را دید. آب داد. مراقبت کرد. تا درخت بزرگ شد. راوی تعظیممی‌کند]. والسلًم.

قصه کوتاه

اواخر دهه شصت. چند جوان می‌خواستند درمان ناباروری را در ایران راه بیندازند. نه مکان داشتند نه پول. هر دری زدند بسته بود. موضوع به آقا رسید. گفت: «نشانه‌های یک حرکت درست را احساس کردم.» خرداد ۱۳۷۰ رویان با یک چهاردیواری‌ ساده و موزاییک و نبشی افتتاح شد. اولین موفقیت‌ها آمد. آقا گفت: «افق را وسیع‌تر ببینید.» خواستند وارد سلول بنیادی شوند. بدون فتوا نمی‌شد. آقا راه را باز کرد و ایران شد ششمین کشور دنیا. دانشمندان نامه نوشتند: «باور نکنید!» آقا باور داشت. بعد از فوت دکتر کاظمی همکاران دلسرد شدند. آقا گفت: «از جا بلند شوید.» بعد آمد رویان. گفتند: «رویان را از ما بهتر می‌شناخت.» امروز ایران جزو ده مرکز برتر دنیاست. هزاران خانواده نجات پیدا کردند.

ٰىعل ٰى شطأهفآزرهفاستغلظفاستو نمعه..کزرعأ

منابع

منابع مورد استفاده در تهیه این قصه:

بیانات در بازدید از پژوهشکده رویان، ۲۵ تیر ۱۳۸۶ گفتگو با دکتر حمید گورابی، رئیس وقت پژوهشگاه رویان گفتگو با دکتر عبدالحسین شاهوردی، رئیس پژوهشگاه رویان پیام تسلیت درگذشت دکتر سعید کاظمی آشتیانی، ۱۵ دی ۱۳۸۴

این قصه را پرده‌به‌پرده ببینید

▪ نسخه‌های دیگر

مركز رويان — كان يعرف مركز رويان أحسن منّا

Royan; How Did Royan Come to Be? — He knew Royan better than we did.