▪ قصه ۳۱ از ۳۷ ▪ روایتِ نگاهِ پدرانهٔ آقا به مردم، بهویژه در حوزهٔ آسیبهای اجتماعی
مردم عائله ما هستند
از خودم مقصرتر کسی را نمیبینم
آیهای که زندگی شد
فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ لِنتَ لَهُمْ ۖ وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ ﴿١٥٩﴾
﴿آلعمران/۱۵۹﴾
قصه مصور
روایت
سال ۱۳۵۲، مسجد کرامت مشهد از در و دیوار جمعیت میچسبید و پیشنمازش سیدی سیوچهارساله بود. یک روز جوانی با پوستین وارونه و موی روغنزده — تیپ بیتلهای آن روزها — آمد و صف اول نشست؛ حاجی بازاری در گوشش گفت با این لباس مناسب نیست اینجا بنشینی. جوان مضطرب، بعد از نماز آمد جلو و پرسید: من صف اول بنشینم اشکال دارد؟ پیشنماز جوان گفت: نه؛ این آقایان بیخود میگویند. و رو به حاجی گفت بگذار همه بدانند جوان با پوستین وارونه هم میتواند به نماز جماعت بیاید. آن جوان دیگر از آن مسجد پا نکشید؛ و آن پیشنماز، سالها بعد، سر آن روزها را در یک جمله گفت: «بنده هیچ چیز خاصی نداشتم — اما با مردم بودم».
چهار سال بعد، همان سید در تبعید ایرانشهر بود که سیل آمد و نود درصد شهر را برد. از حکومت خبری نبود؛ تبعیدیها خودشان برای امداد راه افتادند. میان ویرانی، مردی از دور آمد با کودکی در آغوش — کودک مرده بود. آقا بلند و بیپروا گریست؛ چنانکه خانوادهٔ داغدار بهتزده نگاهش میکردند و مردم بلوچ میگفتند این غریبهٔ تبعیدی از خود ما غمگینتر است. حتی ساواک در گزارشش نوشت اهالی ایرانشهر میگویند اگر دولت دو سه نفر دیگر از این شیخها را به اینجا تبعید کند، برایشان بس است.
دی ۱۳۸۲ بم لرزید؛ بیستوشش هزار کشته. سه روز بعد خودش — که حالا رهبر بود — رفت و رودررو با مردم گفت: جوانانی که از دست رفتند مثل فرزندان خود من هستند. و هجده روز بعد، با کت و کلاه کرمرنگ، ناشناس برگشت؛ میان چادرها نشست، کیفیت امداد را از نزدیک وارسی کرد و نانی را که مردم میخوردند خودش تست کرد.
بین سالهای ۱۳۹۴ تا ۱۳۹۷ هفت جلسهٔ بیسابقه در بیت رهبری برگزار شد؛ سران سه قوه و حدود سی مسئول ارشد، برای یک موضوع: آسیبهای اجتماعی. آمارها که خوانده شد — اعتیاد، طلاق، حاشیهنشینی، فقر — اشک از چشم آقا جاری شد و گفت این جلسه بیست سال دیر تشکیل شده و از خودم مقصرتر کسی را نمیبینم. و در همان جلسات، معیار همهٔ این سالها را به زبان آورد: مردم عائلهٔ ما هستند؛ «أنا و علی أبوا هذه الأمة» — ما پدران این امتی م؛ پدران آن دختری که از خانه میگریزد و آن پسری که معتاد میشود. و از مسئولان کار فوقالعاده خواست و گفت حلقهٔ مفقودهٔ ما پیگیری است.
همین نگاه پدرانه بود که در پاییز ۱۴۰۱ دربارهٔ جوانان گولخوردهٔ اغتشاشات گفت: اینها بچههای خود ما هستند، بحث سر گردانندگان است؛ و سفارش کرد نام متهم را رسانهای نکنید تا بچهاش از رفتن به مدرسه سرافکنده نشود؛ و دربارهٔ دختران با حجاب ضعیف که در شب احیاء اشک میریختند گفت:
اینها بچههای خودمانند و من حسرت آنجور اشک ریختن را میخورم. و همین نگاه بود که در خرداد ۹۵ گفت: شرمندگی من از بیکاری آن جوانی که دستخالی به خانه برمیگردد، از شرمندگی خود او کمتر نیست — بیشتر است.
و این خصلت با او دفن نشد. رهبر سوم جمهوری اسلامی، پیش از نوروز ۱۴۰۵، بارها ناشناس در تاکسیهای تهران نشست و به درد دل مردم — گرانی، مدیریت، معیشت — گوش داد و بعد در پیام نوروز یاش نوشت: در این ضمن خیلی چیزها از شما فرا گرفتم. قصهٔ این قصه، قصهٔ خاندانی است که مردم را عائلهٔ خود میدانند.
صحنه ۱ بیت رهبری، بین ۱۳۹۴ تا ۱۳۹۷، جلسهٔ شورای اجتماعی کشور. حدود سی نفر از بالاترین مسئولان — سران سه قوه، وزرا، فرماندهان — روی صندلی نشستهاند. دبیر شورا در حال خواندن گزارش آمار آسیبهای اجتماعی است و اشک در چشمان آقا حلقه زده.
از خودم مقصرتر کسی را نمیبینم
صحنه ۲ سال ۱۳۵۲، داخل مسجد کرامت مشهد، پس از نماز. مسجد پر است و صف اول جای بازاریهای محترم. آقای جوان حدودا ۳۴ ساله با عمامهٔ سیاه رو به جمعیت برگشته و با لبخند با جوانی حرف میزند که پوستین وارونه پوشیده و موهایش روغنزده است. حاجی بازاری کنار جوان معذب است؛ جوان دارد آرام میشود.
سال ۱۳۵۶، ایران شهر پس از سیل. خانههایگلی فروریخته، نخلستانهای خوابیده، آب و گل همهجا. آقای تبعیدی با لباس ساده میان ویرانی ایستاده؛ مردی از دور با کودکی بیجان در آغوش میآید. آقا بلند میگرید و خانوادهٔ بلوچ بهتزده نگاهش میکنند.
این تبعیدی از خود ما غمگینتر است
صحنه ۴ ۲۶ دی ۱۳۸۲، بم زلزلهزده. آقا با لباس مبدل و کلاه کرمرنگ، ناشناس میان چادرها و مردم؛ نانی را که مردم میخورند تست میکند. بعضی از مردم که انتظار دیدن رهبر را — آن هم با این شمایل — نداشتند، هم متعجباند و هم دلگرم.
اینها مثل فرزندان خود من هستند
صحنه ۵ سه قاب کنار هم؛ آقا در هیچکدام نیست. قاب اول: جوانی هیجان زده وسط خیابان اغتشاشات پاییز ۱۴۰۱ — چهرهاش خبیث نیست، بچه است — و در تاریکی پشت سرش، سایههایی با تلفن هدایتش میکنند. قاب دوم: کودکی با کیف مدرسه جلوی در مدرسه، سر به زیر؛ پدرش زندانی شده و نامش در روزنامه آمده. قاب سوم: دختری جوان با حجاب ضعیف در شب احیاء؛ قرآن باز در دست و صورت غرق اشک.
همان سالن جلسات شورای اجتماعی در بیت؛ همان صندلیها و همان مسئولان. اما اینبار آقا در حال سخن گفتن است — جدی و مصمم، در حالت تکلیفگذاری. بعضی مسئولان سر به زیرند و بعضی یادداشت میکنند.
صحنه ۷ کوچهای ساده در حاشیهٔ شهر. جوانی دستخالی و سر به زیر به خانه برمیگردد؛ در خانه باز است و مادر یا همسرش از داخل نگاه میکند. جوان جرأت نمیکند سرش را بالا بگیرد.
شرمندگی من از شرمندگی او بیشتر است
صحنه ۸ تهران، روز، داخل تاکسی زرد. آیتالله سید مجتبی خامنهای — سومین رهبر جمهوری اسلامی — ناشناس، با لباس ساده و بیعمامه، میان مسافران عادی نشسته و ساکت به حرفها شان دربارهٔ گرانی و مدیریت و معیشت گوش میدهد. شهر تهران از پنجرهٔ تاکسی پیداست.
سلام بر شما. خوش آمدید. اول کلام، بر محمد و آل محمد صلوات.
قصهٔ امشب را میخواهم با یک سؤال شروع کنم: به نظر شما چه چیزی میتواند رهبر یک کشور را — جلوی چشم سی نفر از بالاترین مسئولان مملکت — به گریه بیندازد؟ نه شهادت عزیز ی، نه حملهٔ دشمنی. یک گزارش. یک مشت عدد و آمار.
امشب جواب این سؤال را با هم پیدا میکنیم؛ و برای پیدا کردنش، باید پنجاه سال در زندگی یک آدم سفر کنیم.
به این پرده نگاه کنید. سالنی در بیت رهبری است؛ جایی میان سالهای ۹۴ تا ۹۷. دور تا دور، حدود سی نفر نشستهاند — و چه سی نفری: رئیسجمهور، رئیس مجلس، رئیس قوهٔ قضاییه، وزرا، فرماندهان. جلسهای که پیش از آن سابقه نداشت؛ همه پشت یک میز، برای یک موضوع: آسیبهای اجتماعی.
پیش از این جلسه، یک سال و نیم کار علمی و میدانی شده بود و حالا دبیر شورا داشت گزارش را میخواند: دو و نیم میلیون معتاد — که با خانوادهها شان یعنی دوازده میلیون آدم درگیر. طلاق: از هر پنج ازدواج یکی، و در کلانشهرها از هر سه تا یکی. یازده تا هجده میلیون حاشیهنشین. هفت میلیون کودک باز مانده از تحصیل. پانزده میلیون نفر زیر خط فقر مطلق.
و حالا به بالای مجلس نگاه کنید. آمارها که خوانده شد، اشک از چشم آقا جاری شد.
سکوت. بعد آقا گفت: این شاید جزو مهمترین جلساتی باشد که در این کشور تشکیل میشود. و بعد جملهای گفت که از یک رهبر، کمتر میشنوید:
«به گمان من این جلسه بیست سال دیر تشکیل شده. اگر بپرسید مقصر کیست — هرچه فکر میکنم از خودم مقصرتر کسی را نمیبینم. بنده باید بیست سال پیش چنین جلسهای تشکیل میدادم. باید از خدای متعال طلب عفو و بخشش کنیم».
رهبر یک کشور، جلوی سی مسئول، هم اشک ریخت و هم تقصیر را اول از همه گردن خودش انداخت. این اشک از کجا میآید؟ این را نمیشود در همان سالن فهمید. باید برویم عقب. خیلی عقب. این سالن را به خاطر بسپارید — چون یک بار دیگر به آن برمیگردیم.
پنجاه سال به عقب برگردیم. سال ۱۳۵۲. مشهد. مسجد کرامت، نزدیک حرم.
به پرده نگاه کنید: نماز تمام شده و پیشنماز جوان — سیدی سیوچهارساله با عمامهٔ سیاه — رو به جمعیت برگشته. مسجد پر است؛ از در و دیوار جمعیت میچسبد و بیشترشان جواناند. صف اول هم مثل همیشه جای بازاریهای محترم و ریش سفیدها ست. اما وسط همان صف اول، یک نفر را میبینید که به بقیه نمیخورد: جوانی با پوستین وارونه — تیپ بیتلهای آن روزگار — و موهای روغنزده. و میبینید که مضطرب است؟
ی کنارش در گوشش گفته: مناسب نیست با این سر و وضع صف چرا مضطرب است؟ چون حاجی بازار اول بنشینی.
نماز که تمام شد، جوان آمد جلو و از پیشنماز پرسید: آقا، من صف اول بنشینم اشکال دارد؟ گفت: نه، چه اشکالی دارد؟ شما هم مثل بقیه. جوان گفت: این آقایان میگویند اشکال دارد. و جواب پیشنماز جوان را بشنوید:
و رو به حاجی کرد: چرا می گویی این جوان عقب برود؟ بگذار همه بدانند که جوان با پوستین وارونه هم میتواند به نماز جماعت بیاید و به ما اقتدا کند.
میدانید بعدش چه شد؟ آن جوان دیگر از آن مسجد پا نکشید. و آن پیشنماز سالها بعد، وقتی خاطره را تعریف میکرد، سرش را در یک جمله گفت:
«بنده هیچ چیز خاصی نداشتم — نه یک مایه آنچنانی معنوی، نه یک مایه دنیوی. اما با مردم بودم».
با مردم بودم. این سه کلمه، کلید تمام قصهٔ امشب است.
چهار سال جلوتر بیاییم. سال ۱۳۵۶. اما اینبار نه مشهد — ایرانشهر، در دل بلوچستان. همان سید را حالا به جرم «برهم زدن نظم و امنیت» به آن سر ایران تبعید کردهاند. غریب است و تنها؛ اما مردم بلوچ پذیرفتهاندش.
به پرده نگاه کنید: سیل آمده و تقریبا نود درصد شهر را برده. خانههایگلی خوابیده، نخلستانها خراب شده، همهجا آب است و گل. از حکومت و ادارات هم خبری نیست؛ کمکی نیست، امکاناتی نیست. خود آقا گفته: ما با همان تبعیدیهایی که بودیم راه افتادیم برای امداد. خودمان بودیم و مردم.
و حالا آن مرد را میبینید که از دور میآید؟ چیزی در آغوش دارد. نزدیکتر... نزدیکتر... کودکی است. و کودک، مرده است.
خود آقا گفته این تصویر مرا از درون ویران کرد. و بعد چه کرد؟ بلند گریست. نه اشک آرام — گریهٔ بلند. خودش گفته:
«من حساسیت خاصی نسبت به کودکان و زنان دارم. هرگز نمیتوانم هیچ بدرفتاریای را که به کودک یا زنی میشود تحمل کنم. برای همین وقتی آن کودک مرده را دیدم، احساس اندوه شدیدی داشتم و به شدت گریستم».
و به آن خانوادهٔ داغدار نگاه کنید که بهتزده ماندهاند. بعدها به آقا گفتند مردم چه میگفتند: این مرد غریبه — این تبعیدی — از خود ما غمگینتر است!
خبر آن گریه بین مردم بلوچ پیچید. و جالب اینجاست که حتی ساواک هم در گزارشش نوشت — گوش کنید، این متن گزارش دشمن است:
«شیخ خامنهای... به مردم کمک نقدی و جنسی از قبیل پتو و خوا رو بار مینماید و کمک وی باعث رفع گرفتاری مردم شده و اهالی ایرانشهر اظهار میدارند اگر دولت لطفی بکند و دو سه نفر از این شیخها و آخوندها را به شهرستان ایرانشهر تبعید کند، برایشان بساست».
ت شاه، تبعیدی بیشتر میخواستند! این یعنی «با مردم بودن.»
کار به جایی رسیده بود که مردم از دول
بیستوپنج سال جلو بیاییم. دی ۱۳۸۲. آن سید تبعیدی حالا رهبر همین کشور است. و بم لرزیده. بیستوشش هزار کشته؛ سی هزار زخمی.
چند ساعت نگذشته بود که پیام داد: همه به کمک بشتابید. و سه روز بعد خودش رفت؛ رودررو با مردم نشست و گفت:
«در این چند روز غالبا قلبمن زیر فشار مصیبت و غم مردم بم قرار داشت.جوانانی کهدر این حادثه از دست رفتند، عزیزان خود ما هستند. اینها مثل فرزندان خود من هستند».
اما قصهٔ این پرده، هجده روز بعد است. به پرده نگاه کنید: مردی با کت و کلاه کرمرنگ، میان چادرهای زلزلهزدهها راه میرود. ناشناس. صبح زود با دو وانت تویوتا از خیابانهای ویران گذشتهاند؛ تنها مسئولی که خبر دارد، فرماندار بم است که در ایستبازرسیها ناچار میشود بگوید «من شفیعی هستم» تا راه باز شود.
این مرد کلاهبهسر کیست؟ رهبر انقلاب است. آمده — بیخبر و بیتشریفات — داخل چادرها میرود، پای درد دل آسیب دیدهها مینشیند، کیفیت امداد را از نزدیک وارسی میکند، و نانی را که مردم میخورند، خودش برمیدارد و تست میکند.
چرا؟ چون پدر، غذای بچههایش را همینطور میچشد. مگر خودش نگفته بود اینها فرزندان خود مناند؟ پدر که برای سر زدن به بچههایش منتظر تشریفات نمیماند.
حالا به روزهای نزدیکتر بیاییم؛ پاییز ۱۴۰۱، روزهای اغتشاشات. و به این پرده نگاه کنید که سه قاب دارد — و در هیچکدام، خود آقا نیست.
قاب اول: جوانی — نوجوانی — وسط خیابان. هیجان زده، دهانش باز، انگار شعار میدهد. اما خوب به صورتش نگاه کنید: خبیث نیست؛ بچه است. گول خورده. و آن سایهها را در تاریکی پشت سرش میبینید، با تلفنهای در دست؟ گردانندهها آنهایند. آقا در همان روزها به دانشآموزان گفت:
«ظاهر قضیه این است که یک مشت جوان یا نوجوان در میدانند. خب این جوان و نوجوان، بچههای خود ما هستند. ما با اینها بحثی نداریم. اینها هیجان است، احساسات است. بحث سر آنهایی است که دارند میگردانند قضایا را».
قاب دوم: صبح است، جلوی در مدرسه. بچهای ده دوازده ساله ایستاده، کیف بر دوش و سر به زیر؛ جرأت نمیکند وارد شود. چرا؟ چون پدرش زندانی شده و اسمش در روزنامهها آمده. آقا به رئیس قوهٔ قضاییه چه گفته بود؟
«نباید کسی که متهم است و اتهامش ثابت نشده مطبوعاتی شود. تازه اگر جرمش هم ثابت شد و زندان رفت، او را به جامعه معرفی نکنید. بگذارید برگردد و آبرومندانه زندگی کند. چرا کاری میکنید که بچه او از رفتن به مدرسه خجل شود و سرافکنده؟ »
و قاب سوم: شب احیاء. دختری جوان نشسته — حجابش ضعیف است، مقداری از موهایش بیرون — اما قرآن در دستش باز است و صورتش غرق اشک. دربارهٔ او هم آقا حرف زده؛ دی ۱۴۰۱ در دیدار بانوان:
«آن کسانی که حجاب را به طور کامل رعایت نمیکنند — اینها را نباید متهم کرد به بی دینی و ضدانقلابی. اینها بچههای خودمانند. دخترهای خودمانند. در شبهای احیاء عکسهایش را برای من میآورند — زنها با ریختهای مختلف اشک میریزند. من حسرت میخورم به آنجور اشک ریختن. میگویم ای کاش من هم میتوانستم اینجور مثل این دختر اشک بریزم».
دی دید؟ همان پیشنمازی که پنجاه سال قبل گفت «این آقایان بیخود میگویند»، حالا داشت به همهٔ ما میگفت: هیچکس را از سفرهٔ این خانواده بیرون نیندازید. جوان گولخورده، بچهٔ زندان ی، دختر کم حجاب — همه بچههای خودمانند.
گوش کنید چه میگوید — این جمله، اسم قصهٔ ماست:
«ما مردم را باید عائله خودمان بدانیم. خدای متعال این کشور بزرگ با عظمت را سپرده به دست ما. این ملت، این کشور، این مرزها، این فضای زندگی، عائله ماست».
و بعد توضیح داد که این یعنی چه: گفت ما معمولا آسیبها را کلان نگاه میکنیم؛ اما باید ریز شویم. باید ببینیم یک خانواده با یک یا دو جوان معتاد در خانه، در چه وضعی است. و گفت:
«اگر بنده یک بچه معتاد داشته باشم چه حالی دارم؟ اگر کسی در خانه یک دختر فراری داشته باشد چه حالی دارد؟ تصورش را بکنید. اگر این دختر از خانه دیگری هم فرار کرد، ما باید همان احساس را به خودمان تلقین کنیم».
و بعد حدیث پیامبر را آورد — «أنا و علی أبوا هذه الأمة» — و گفت:
«من و شما پدران این امت هستیم. پدران آن دختری هستیم که از خانه میگریزد. پدران آن پسری هستیم که دچار انحراف و اعتیاد میشود. ما پدران این جوانها هستیم».
گفت ما مثل دولتها و قدرتهای مادی دنیا نیستیم که به فکر حفظ حکومت خودمان باشیم و مردم هرچه شدند شدند؛ ما آمدیم مردم را به آسایش مادی و معنوی برسانیم. و گفت چه غمی برای انسان مؤمن بالاتر از این که جوان مردم و خانوادهٔ مردم دچار مشکل باشند؟ شما باید بزرگترین غمتان این باشد.
بعد رو به مسئولان، حسابکشی کرد: گفت این ارقام سه درصد و چهار درصد راضیکننده نیست؛ اینها ی خودشان را به حساب این جلسات گذاشتهاند. این نوسان است، نه تحول. بعضی دستگاهها کار جار کافی نیست:
«ما کار تحول آفرین میخواهیم. کار فوقالعاده باید بکنید».
و دست آخر، انگشت گذاشت روی دردی که خودش میگفت سالهاست به آن توجه دارد:
«ما در کشور مان کمبود فکر و نظر و طرح نداریم.ما کمبود پیگیری داریم. ما یکحلقهمفقوده داریم و آن پیگیری است. چه اشکالی دارد تماس بگیرید و پیگیری کنید؟ این به کلی وضع را عوض میکند».
و مثالش را هم گفت: از وزیری پرسیده بودم فلان قضیه چه شد؛ گفت رئیسجمهور تا حالا این سؤال را نپرسیده بود. گفت: این اشکال است. مشکل ما پیگیری است.
حالا جواب سؤال اول مجلس را گرفتید؟ آن اشک از کجا میآمد؟ از همانجا که گریهٔ ایرانشهر میآمد. پدری آمار گرفتاری بچههایش را میشنید. پدر که آمار عائله اش را میشنود، عدد نمیشنود — درد میشنود.
و این درد، یک جای دیگر هم خودش را نشان داد.
به پرده نگاه کنید: کوچهای ساده در حاشیهٔ شهر. جوانی دارد به خانه برمیگردد. دستهایش خالی است و سرش پایین. در خانه باز است و مادر — یا همسرش — از داخل نگاه میکند. جوان جرأت نمیکند سرش را بالا بگیرد. کار پیدا نکرده.
آقا خرداد ۹۵ در دیدار نمایندگان مجلس، دربارهٔ همین جوان حرف زد:
«این خجلت و شرمندگی نظام از بیکاری جوان، از خجلت خود آن جوان در داخل خانه بیشتر است. بنده خودم وقتی که به فکر این جوان بیکار میافتم — شرمنده میشوم. یعنی شرمندگی بندهحقیر از ملاحظهاین آمار، از شرمندگی آن جوانی که بیکار میرود خانه و دستش چیزی نیست، کمتر نیست بلکه بیشتر است».
و در پیام نوروزی سال ۹۶ گفت: بنده به مسائل معیشت مردم خیلی فکر میکنم؛ چون از وضع مردم مطلعم، تلخی را با همهٔ وجود حس میکنم — تلخی کام مردم، بخصوص طبقات ضعیف: گرانی، بیکار ی، تبعیضها و ناب را بریها.
دقت کنید: نگفت «متأسفم.» گفت «شرمندهام» — و شرمندگی مال کسی است که خودش را مسئول میداند. غریبه از مشکل دیگران متأسف میشود؛ پدر، شرمنده میشود.
ت سال ۵۲ شروع شد؛ ببینید به کجا میرسد.
و حالا پردهٔ آخر. قصهٔ ما از مسجد کرام به پرده نگاه کنید: تهران است، روز، داخل یک تاکسی زرد. میان مسافران عادی، مردی سادهپوش و بی عمامه نشسته و ساکت گوش میدهد. مسافران دارند از گرانی میگویند، از مدیریت، از معیشت — از همان دردهای همیشگی. هیچکدام شان نمیدانند این همسفر ساکت کیست.
من به شما بگویم: این مرد، آیتالله سید مجتبی خامنهای است — سومین رهبر جمهوری اسلامی ایران. خودش در پیام نوروزی ۱۴۰۵ پرده از این راز برداشت:
«از توفیقات بنده امکان شنیدن سخنان مردم عزیز از انواع طبقات اجتماعی بوده است. از جمله در بازهای زمانی، با هیئتی ناشناس، با شما در تاکسی — که به درخواست خودم تهیه شده بود —در خیابانهای تهران همسفر میشدم و به سخنانتان گوش فرا میدادم واین نوع نمونهگیری را از خیلی از نظرسنجیها برتر میدانستم».
و گفت برداشتش در خیلی موارد موافق حرفهای مردم بوده — همان انتقادهای اقتصادی و مدیریتی — و بعد این جمله را گفت:
«در این ضمن خیلی چیزها از شما فرا گرفتم و همچنان به دنبال یادگیریهای جدید هستم».
و خبر داد که در پی همین شنیدنها و آموختنها، نسخهٔ علاجی کارشناسی شده تدوین شده که به زودی آمادهٔ عمل خواهد بود، انشاءالله.
پدربزرگ، ناشناس رفت وسط چادرهای بم و نان مردم را چشید. نوه، ناشناس نشست توی تاکسی و درد مردم را شنید. این خصلت، ارثیهٔ این خانه است: امام باید میان مردم باشد؛ باید بشنود؛ و باید — به قول خودش — از مردم فرا بگیرد.
قصهٔ ما به سر رسید؛ اما بگذارید نخش را یک بار دیگر با هم بکشیم.
پیشنماز جوانی که گفت «این آقایان بیخود میگویند»، تبعیدیای که بر جنازهٔ کودک بلوچ بلند گری ست، رهبری که با کلاه کرمرنگ نان زلزلهزدهها را چشید، پدری که جلوی سی مسئول اشک ریخت و گفت از خودم مقصرتر کسی را نمی بین م، و مردی که گفت شرمندگی اش از جوان بی کار، از شرمندگی خود او بیشتر است — همه یک نفرند. و رمزش را خودش گفته بود: بنده هیچ چیز خاصی نداشت م؛ اما با مردم بودم.
و این «با مردم بودن»، وصیت نبود که خوانده شود و کنار گذاشته شود؛ ارث بود. به تاکسیهای تهران رسید.
قرآن خطاب به پیامبر رحمت میفرماید:
به رحمتی از خدا بود که با مردم نرمدل شدی؛
و اگر تندخو و سنگدل بودی، ازگردت پراکنده میشدند.
راز همهٔ این قصه در همین آیه است.
آن جوان پوستین وارونه چرا دیگر از آن مسجد پا نکشید؟ چون بهجای تندی، نرمی دید.
مردم بلوچ چرا از دول ت شاه، تبعیدی بیشتر میخواستند؟ چون سنگدلی از حکومت دیده بودند و نرمدلی از یک تبعیدی.
امام این امت، وارث همین نرمدلی پیامبر است: اگر جلوی آن سی مسئول سنگدل نشسته بود، اگر از بیکاری جوان مردم شرمنده نمیشد، اگر دختر کم حجاب شب احیاء را از سفره بیرون می انداخت — مردم ازگردش پراکنده میشدند. نرمدل بود، و مردم شصت سالگردش ماندند.
و ما هم اگر خواستیم بدانیم چقدر شبیه این مکتبی م، محکش همین آیه است: نرمی ما مردم را هم جمع میکند، یا میپراکند؟
بر محمد و آل محمد صلوات. [راوی تعظیم میکند]. والسلام.
قصه کوتاه
هفت جلسه با سران سه قوه و ۳۰ مسئول ارشد درخصوص آسیبهای اجتماعی. دبیر گزارش را خواند. اشک از چشم آقا جاری شد. گفت: «این جلسه بیست سال دیر تشکیل شده. مردم عائله ما هستند. اگر بنده یک بچه معتاد داشتم چه حالی داشتم؟ همان حال را باید برای بچه مردم داشته باشیم.» این حرف تازه نبود. عمری همین بود. مشهد، ۵۲. جوانی با پوستین وارونه را از صف اول مسجد بیرون میکردند. آقا گفت: «بنشین.» ایرانشهر، ۵۶. تبعیدی بود. سیل آمد. بچه مردهای دید و بلند بلند گریست. بم، ۸۲. سه روز بعد از زلزله رفت. گفت: «اینها فرزندان خود من هستند.» ۱۴۰۱، درباره دخترانی که حجابشان ضعیف بود اما در شب احیاء اشک میریختند گفت: «حسرت میخورم به آنجور اشک ریختن.» نوروز ۱۴۰۵. پسرش سید مجتبی، سومین رهبر انقلاب، در پیام نوروزی گفت: «ناشناس در تاکسیهای تهران با شما همسفر شدم. خیلی چیزها از شما فرا گرفتم.» همان راه. همان عائله.
منابع
منابع مورد استفاده در تهیه این قصه:
جزوه «قرارگاه مردمی تحول اجتماعی» — متن هفت جلسه آسیبهای اجتماع ی، بیانات در دیدار مسئولان عقیدتی سیاسی نیروی انتظامی — ۲۳ دی ۱۳۸۳ کتاب «دوباره فردوس» — خاطرات آقا از سیل ایرانشهر کتاب «روایت رهبری» — گزارش ساواک درباره فعالیتهای امدادی آقا در تبعید بیانات در جمع مردم بم — ۸ دی ۱۳۸۲؛ و بیانات پس از بازدید ناشناس — ۲۶ دی
بیانات در دیدار دانشآموزان — ۱۱ آبان ۱۴۰۱ بیانات در دیدار اقشار مختلف بانوان — ۱۴ دی ۱۴۰۱ بیانات در دیدار رئیس و نمایندگان مجلس شورای اسلامی — ۱۶ خرداد ۱۳۹۵ پیامهای نوروزی آغاز سال ۱۳۹۵ و ۱۳۹۶ بیانات در جلسه پایانی بازدید از مناطق زلزلهزده آذربایجان شرقی — ۲۶ مرداد ۱۳۹۱ پیام نوروزی آیتالله سید مجتبی خامنهای — آغاز سال ۱۴۰۵ حدیث «أنا و علی أبوا هذه الأمة» از پیامبر اکرم (ص)
این قصه را پردهبهپرده ببینید
▪ نسخههای دیگر
الناس يشكلون عائلتي — أشعر بتقصير كبير تجاه الناس
The People Are Our Family — I see no one more to blame than myself.