▪ قصه ۱۵ از ۳۷ ▪ روایتِ حضورِ آقا در دزفول و مقاومتِ مردمیِ آن دیار
موشک جواب موشک
گفتند خطرناک است…
آیهای که زندگی شد
وَمَا وَهَنُوا لِمَا أَصَابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَمَا ضَعُفُوا وَمَا اسْتَكَانُوا ﴿١٤٦﴾
﴿آلعمران/۱۴۶﴾
قصه مصور
روایت
۴ آبان ۱۳۵۹. یکشنبه. دزفول از صبح تا شب چندین بار موشکباران شد. دشمن میخواست مردم بترسند. فرار کنند. شهر را خالی کنند.
آن روز آقا در جبهه بود. شب آمد دزفول. در پایگاه چهارم شکاری ماند. همان شب ۵ نقطه شهر موشک خورد. حدود ۱۰۰ شهید. ۲۵۰ مجروح.
بعدها گفت: «رفتم ببینم روحیه مردم چگونه است».
رفت دفتر حزب. همان نزدیکی یک نانوایی موشک خورده بود. صف نان بود. پیکرهای سوخته. نه سر داشتند، نه دست، نه پا.
مردم فهمیدند نماینده امام آمده. جمع شدند جلوی دفتر. شعار دادند: «جنگ جنگ تا پیروزی.» «موشک جواب موشک.»
شب قبل ۱۰۰ نفرشان شهید شده بود. صبح ایستاده بودند و شعار میدادند. آقا گفت: «باید بروم با این مردم همدردی کنم».
پیاده راه افتاد. میان جمعیت. رفت مسجد. سخنرانی کرد. عصر باز رفت مسجد جامع. از صبر و مقاومت شان تجلیل کرد.
پنج روز بعد، نماز جمعه تهران. آقا پشت تریبون ایستاد و گفت:
«در مقابل عظمت و شجاعت این مردم — چه زنشان و چه مردشان — انسان مبهوت میماند».
«من سپاس و شکرانه خودم را — به عنوان یک انسانی که علاقهمند به شجاعت است، علاقهمند به ایمان است — به آن مردم فداکار عرض کردم».
صحنهها
دزفول. روز. انفجار. دود. ساختمانهای ویران. شهر زیر موشکباران.
پایگاه چهارم شکاری. شب. اما آسمان روشن است — از آتش بمباران. افق شهر میسوزد. آقا ایستاده. نگاه به شهر.
نانوایی تخریب شده. پیکرها. خون. در کنار دفتر حزب جمهوری اسلامی. سکوت. سنگینی.
رفتم ببینم
مردم در مقابل دفتر حزب. دستها بالا. فریاد. شعار میدهند.
موشک جواب موشک! جنگ جنگ تا پیروزی!
دو تصویر در یک قاب: بالا: آقا پیاده در میان مردم، در حال حرکت به سمت مسجد امام خمینی. پایین: آقا در حال سخنرانی در مسجد جامع. انبوه جمعیت.
در شهر بمانید
نماز جمعه تهران. ۹ آبان ۵۹. آقا پشت تریبون خطبه. جمعیت عظیم نمازگزار.
مرد مان شجاع، مؤمن، متوکل به خدا
قصه کوتاه
۴ آبان ۱۳۵۹، دزفول. از صبح تا شب، آسمان بیوقفه موشک میفرستاد و زمین هر بار میلرزید. صد نفر شهید شدند و دویستوپنجاه نفر مجروح. آقا شب در پایگاه بود. صبح آمد داخل شهر و گفت: «رفتم ببینم روحیه مردم چگونه است.» مردم جمع شدند جلوی دفتر و شعار دادند: «موشک جواب موشک!» شب قبل صد نفرشان شهید شده بود. صبح ایستاده بودند. آقا گفت باید بروم پیش مردم. گفتند خطرناک است، اما او پیاده تا مسجد رفت و سخنرانی کرد. پنج روز بعد، در نماز جمعه تهران گفت: «در برابر شجاعت این مردم، انسان مبهوت میماند.»
وکأینمننبیقاتلمعه ربیونکثیرفماوهنوالماأصابهمفیسبیلا للّهوماضعفواوما استکانواوا للّهیحبالصابرین و چه بسیار پیامبرانی که همراهشان مردان الهی بسیار جنگیدند. سست نشدند از آنچه در راه خدا به آنان رسید. و ضعف نشان ندادند. و تسلیم نشدند. و خداوند صابران را دوست دارد.
منابع
منابع مورد استفاده در تهیه این قصه:
خطبههای نماز جمعه تهران، ۹ آبان ۱۳۵۹ روایت آقای محمدعلی امینراد، مسئول وقت حزب جمهوری اسلامی در خوزستان سخنرانی رهبر انقلاب در اجتماع بزرگ مردم دزفول، ۲۳ اسفند ۱۳۷۵ پیام نوروز ۱۴۰۵ آیتالله سید مجتبی خامنهای
این قصه را پردهبهپرده ببینید
▪ نسخههای دیگر
صاروخ بوجه صاروخ! — قالوا مخاطرة...
Missile for Missile! — They said it's dangerous...