▪ قصه ۱۸ از ۳۷ ▪ روایتِ انتخابِ امام شهید به رهبریِ انقلاب اسلامی
خُذها بقوّة
باری که بر زمین نماند
آیهای که زندگی شد
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ ﴿٧٢﴾
﴿احزاب/۷۲﴾
قصه مصور
روایت
شب ۱۳ خرداد ۶۸، رئیسجمهور از جماران برگشت — از بالین امام — و فقط یک جمله گفت:
«هیچکس داخل اتاق من نیاید». و در بسته شد. یکی از قدیمیترین همراهانش آن شب را اینطور گفته: «هرگز او را چنین شکسته ندیده بودم». پشت آن در چه گذشت، کسی ندید؛ فقط سالها بعد خودش یک جمله گفت که پردهٔ آن شب را کنار میزند: «آن شب با تضرع از خدا خواستم این مسئولیت متوجه من نشود». یعنی پیش از همه میدانست فردا چه بحثی در میگیرد — و داشت از خدا میخواست این بار به دوش او نیفتد.
صبح، ساعت شش و نیم، بیرون آمد: «خیلی حواستان جمع باشد. مسئله خاصی پیش آمده. من باید به مجلس خبرگان بروم». و رفت. ساعتی بعد، رادیو خبری را خواند که کمر یک ملت را شکست: روح خدا به خدا پیوسته بود. ایران یتیم شده بود — آن هم در چه روزهایی: جنگی تازه تمام شده، دشمنی در کمین، و دنیایی که نشسته بود ببیند انقلاب بیامام چند روز دوام میآورد.
در مجلس خبرگان، قرائت وصیتنامهٔ امام را به او سپردند. دو ساعت و نیم خواند، با بغض. و در همان وصیتنامه، امام به ملت داغدارش دلداری داده بود: نگران نباشید، «که خدمتگزاران بالا و والاتر در خدمتند». خواننده نمیدانست چند ساعت بعد، خودش مصداق همین جمله میشود.
جلسهٔ عصر، بحث اصلی: چه کسی؟ هاشمی پشت تریبون خاطرهای گفت که مسیر جلسه را عوض کرد: امام خودش فرموده بود — آقای خامنهای. و موسوی اردبیلی از جا بلند شد: «آقای هاشمی! من شاهدم». رأی گرفتند: شصت از هفتادوچهار.
و آنوقت عجیبترین صحنهٔ آن روز رقم خورد: منتخب قبول نکرد. پشت تریبون رفت — نه برای تشکر، برای استدلال علیه خودش. گفت نمیشود؛ گفت من از این کار کوچکتر م؛ با امامی کاشانی بحث کرد و آخرش گفت: «من به هر حال مخالفم» — و از جایگاه پایین آمد. در تاریخ انتخابات عالم بگردید؛ شاید این تنها انتخابی باشد که منتخبش، سرسختترین مخالفش بود. چرا؟ چون این جایگاه را «مقام» نمیدید — «بار» میدید؛ همان باری که دیشب پشت در بسته برایش تضرع کرده بود.
اما رأی آمده بود، دو شاهد از زبان امام گفته بودند، حجت تمام بود. و اگر او بر نمی داشت، بار وسط میدان دشمن بر زمین میماند. نشست؛ دست به محاسن؛ غرق فکر. و در همان فکر، با خودش دو بقوة». بگیرش، با ت بار گذاشتن به پیامبرانش میکند: «خذها کلمه گفت — همان خطابی که خدا وق همه توان.
و گرفت — سیوشش سال، از آن عصر خرداد تا صبحگاه دهم رمضان. آیهٔ این قصه پیش از او نوشته شده بود: آسمانها و زمین و کوهها از سنگینی امانت هراسیدند و سر باز زدند؛ او هم هراسید، تضرع و حملها ا لنسان. بار امانت را فقط کسی درست برمیدارد که اول از کرد، مخالفت کرد — و برداشت: سنگینیاش ترسیده باشد.
سلام بر شما. خوش آمدید. اول کلام، بر محمد و آل محمد صلوات.
قصهٔ امشب، قصهٔ یک بار است — و بیستوچهار ساعت. باری چنان سنگین که هیچکس نمیخواست بر دارد؛ حتی آنکه همه میگفتند فقط تو میتوانی. از شبی شروع میشود که مردی در اتاقش را به روی همه بست، و به لحظهای میرسد که همان مرد، دست به محاسن، با خودش دو کلمه گفت — دو کلمهای که اسم قصهٔ ماست و آخر مجلس میفهمیم از کجا آمده.
به این پرده نگاه کنید. دفتر ریاست جمهوری است؛ شب ۱۳ خرداد ۶۸. این که در آستانهٔ در ایستاده، رئیسجمهور است — دستگیره را گرفته، در اتاق را نیمهباز کرده، و برگشته رو به ما. به چهرهاش دقت کنید: شکسته است. تازه از جماران برگشته — از بالین امام، که حالش وخیم است. و فقط یک جمله میگوید:
همراهی که بیستوپنج سال کنارش بود، آن شب را اینطور روایت کرد: «هرگز او را چنین شکسته ندیده بودم».
پشت آن در بسته چه گذشت؟ هیچکس ندید. اما سالها بعد، خودش یک جمله گفت که پردهٔ آن شب را کنار میزند:
«آن شب با تضرع از خدا خواستم این مسئولیت متوجه من نشود».
تضرع! یعنی او — پیش از همهٔ ما — میدانست فردا چه بحثی در میگیرد؛ و پشت آن در، داشت از خدا میخواست که این بار، به دوش او نیفتد. این تضرع را نگه دارید؛ کلید آیهٔ قصهٔ ماست.
به این پرده نگاه کنید: صبح شده — ساعت شش و نیم. آقا لباس پوشیده و آمادهٔ رفتن است. چند نفر از همراهان کنار میز جمع شدهاند؛ به چهرهها دقت کنید: همه گرفته و جدی. و آن رادیو را در کادر میبینید؟ نگهش دارید.
«خیلی حواستان جمع باشد. مسئله خاصی پیش آمده. من باید به مجلس خبرگان بروم».
و رفت. و ساعتی بعد، همان رادیو، خبری را اعلام کرد که کمر یک ملت را شکست: روح خدا، به خدا پیوسته بود.
ایران یتیم شده بود — آن هم در چه روزهایی: جنگی که تازه تمام شده، دشمنی که کمین کرده، و دنیایی که نشسته بود ببیند انقلاب بیامام چند روز دوام میآورد. ساعت خطر بود؛ و بار، وسط میدان، بر زمین.
مجلس خبرگان تشکیل شد. و اولین کار: قرائت وصیتنامهٔ امام.
به این پرده نگاه کنید: آقا پشت میکروفنها ست — رئیسجمهور وقت، که قرائت به او سپرده شده. اما به حالتش دقت کنید: سرش پایین افتاده و دستش به صورتش است. وسط قرائت است و بغض امانش را بریده.
دو ساعت و نیم خواند. و در همان وصیتنامه، امام به ملت داغدارش دلداری داده بود — نگران نباشید:
«که خدمتگزاران بالا و والاتر در خدمتند».
و اینجا لطیفترین ظرافت قصهٔ ماست: آن جمله را چه کسی داشت برای مجلس میخواند؟ کسی که چند ساعت بعد، خودش مصداق همان جمله شد — و خودش، در آن لحظه، خبر نداشت. امام حتی در وصیتنامه اش داشت خیال امت را از همین امروز راحت میکرد.
جلسهٔ عصر. بحث اصلی شروع شد: چه کسی؟
اول بحث شورا بود یا فرد؛ و رأی به فرد رسید. و بعد، هاشمی پشت تریبون رفت — به این پرده نگاه کنید: هاشمی پشت تریبون ایستاده — و خاطرهای را گفت که مسیر جلسه را عوض کرد: امام، خودش، فرموده بود: آقای خامنهای.
و همان لحظه — آن دست بالارفته را در پیشزمینهٔ پرده میبینید؟ — موسوی اردبیلی از جا بلند شد:
دو شاهد عادل، از زبان امام. حجت داشت تمام میشد. رأی گرفتند: از هفتادوچهار نفر، شصت نفر — آقای خامنهای.
و اینجا، عجیبترین اتفاق آن روز افتاد. فکر میکنید منتخب چه کرد؟
به این پرده نگاه کنید: منتخب مجلس، پشت تریبون رفته — اما نه برای تشکر؛ برای استدلال علیه خودش! گفت نمیشود؛ گفت من از این کار کوچکترم. و این عمامهسفید را روبهرویش ببینید که با دست اشاره میکند — آقای امامی کاشانی است که دارد جوابش را میدهد؛ بحث بالا گرفته: همهٔ مجلس یک طرف، منتخب یک طرف.
در تاریخ انتخابات عالم بگردید: نامزدها برای رأی آوردن چهها که نمیکنند. و اینجا، شاید تنها انتخاب تاریخ است که منتخبش، سرسختترین مخالف خودش بود. چرا؟ چون او این جایگاه را «مقام»
نمیدید — «بار» میدید. همان باری که شب قبلش، پشت در بسته، با تضرع از خدا خواسته بود به دوشش نیفتد.
اما رأی آمده بود؛ دو شاهد از زبان امام گفته بودند؛ حجت تمام بود. و کشور، وسط آن ساعت خطر، حتی یک روز هم بی سرپرست نمیتوانست بماند. اگر او بر نمی داشت — بار، بر زمین میماند.
و حالا به پردهٔ آخر نگاه کنید — پردهای که در آن هیچ اتفاقی نمیافتد، و همهچیز اتفاق میافتد. یک نفر، روی صندلی نشسته. دستش به محاسنش است. نگاهش به دوردست. غرق فکر. همین. [مکث در این سکوت، سنگینترین تصمیم یک عمر دارد گرفته میشود. یک طرف: کوچکشمردن خود، تضرع دیشب، «من به هر حال مخالفم.» طرف دیگر: رأی خبرگان، کلام امام، و باری که اگر او بر ندارد، بر زمین میماند — وسط میدان دشمن.
و در همان فکر، با خودش دو کلمه گفت:
و این دو کلمه از کجا آمده بود؟ از قرآن! این همان خطابی است که خدا به پیامبرانش میکند، وقتی بار سنگین به دوش شان میگذارد: به موسی فرمود «فخذهابقوة» — الواح را با قوت بگیر؛ و به یحیای نوجوان فرمود «خذ الکتاببقوة» — کتاب را با قوت بگیر. مردی که تا دیشب تضرع میکرد این بار به او نرسد، حالا که حجت تمام شده بود، با زبان خطاب خدا به انبیا، به خودش فرمان داد: بگیرش با قوت.
و گرفت. بار را به دوش کشید — سیوپنج سال؛ از آن عصر خرداد، تا صبحگاه دهم رمضان. و بار، هرگز بر زمین نماند.
قصهٔ ما به سر رسید؛ و حالا وقت آن آیهای است که اول کتابچه خواندیم — چون این قصه، شرح همان آیه بود:
س مقدس از سنگینی بار — همان تضرع پشت ما امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم؛
سر باز زدند و از سنگینیاش هراسیدند؛
حالا این آیه را کنار قصه بگذارید: آن «اشفاق» — آن هرا در بسته بود؛ همان «من به هر حال مخالفم» بود. آسمانها از سر بی مسئولیتی ابا نکردند؛ از هیبت امانت ترسیدند. و راز قصه همینجاست: بار امانت را فقط کسی درست برمیدارد که اول، از سنگینیاش ترسیده باشد. آنکه برای صندلی سر و دست میشکند، امانتدار نیست؛ امانتدار، آن دستبهمحاسن غرق در فکر است.
این آیه مال آن در بسته و تضرع نیمهشب است؛ مال آن بغ ض میان وصیتنامه؛ مال آن «مخالفم» گفتن و پایین آمدن از جایگاه؛ و مال ماست — که هر کدام مان امانتی به دوش داریم؛ کوچک یا بزرگ. از سنگینیاش بترسیم، اما اگر حجت تمام شد، زمینش نگذاریم: خذهابقوة. بر محمد و آل محمد صلوات.
صحنهها
دفتر ریاست جمهوری؛ از دید شمقدری. آقا در حال ورود به اتاق: در را نیمهباز کرده، دستگیره در دست، و برگشته رو به ما — چهره شکسته و نگاه سنگین؛ پرچم ایران در گوشهٔ اتاق.
هیچکس داخل اتاق من نیاید
ساعت ۶: ۳۰، دفتر ریاست جمهوری. آقا لباس پوشیده و در حال رفتن است؛ چند نفر از همراهان کنار میز جمع شدهاند، چهرهها ناراحت و جدی؛ رادیو در کادر دیده میشود. ۱۴ خرداد ۱۳۶۸، جلسه صبح مجلس خبرگان. آقا پشت میکروفنها در حال قرائت وصیتنامهٔ امام خمینی (ره)؛ سر پایین افتاده و دست به صورت — لحظهٔ بغض میان قرائت.
که خدمتگزاران بالا و والاتر در خدمتند
جلسه عصر خبرگان. هاشمی رفسنجانی پشت تریبون ایستاده و در پیشزمینه، دست بالارفتهای دیده میشود: موسوی اردبیلی از جا بلند شده است. ۱۴ خرداد ۱۳۶۸، جلسه عصر خبرگان؛ آقای امامی کاشانی و آقا در بحث. آقا پشت تریبون با میکروفنها، در حال استدلال علیه خودش؛ امامی کاشانی — عمامهسفید — روبهرویش با دست اشاره میکند. آقا پس از این جمله از جایگاه پایین میآید. نشسته، دست به محاسن، غرق در فکر؛ نگاهش به دوردست.
خذهابقوة
قصه کوتاه
شب ۱۳ خرداد ۶۸. آقا از جماران برگشت. گفت: «هیچکس داخل اتاق من نیاید.» کسی که ۲۵ سال همراهش بود گفت: «هرگز او را چنین شکسته ندیده بودم.» صبح از اتاق آمد بیرون. گفت: «خیلی حواستان جمع باشد. مسئله خاصی پیش آمده.» لباس پوشید و رفت. رادیو خبر را اعلام کرد. مجلس خبرگان. وصیتنامه را خواند. دو ساعت و نیم. بعد بحث شد: چه کسی؟ هاشمی گفت: امام فرموده بود آقای خامنهای. موسوی اردبیلی از جا بلند شد: «من شاهدم.» رأی گرفتند. ۶۰ از ۷۴. آقا قبول نکرد. استدلال آورد. گفت نمیشود. گفت من از این کار کوچکترم. فایده نداشت. بعدها گفت: «آن شب با تضرع از خدا خواستم این مسئولیت متوجه من نشود.» اما رأی آمده بود. اگر برنمیداشت، بار زمین میماند. نشست. دست به محاسن. فکر کرد. با خود گفت: «خذها بقوّة.» بار را به دوش گرفت.
منابع
منابع مورد استفاده در تهیه این قصه:
روایت همراهان آقا از شب ۱۳ و صبح ۱۴ خرداد ۱۳۶۸ — از جمله روایت شمقدری، کتاب «متولد چهل و دو»
مشروح مذاکرات اجلاس مجلس خبرگان رهبری — ۱۴ خرداد ۱۳۶۸ (قرائت وصیتنامه، نقل هاشمی رفسنجانی، شهادت موسوی اردبیلی، مخالفت آقا و رأیگیری) وصیتنامه سیاسی الهی امام خمینی (ره) بیانات بعدی رهبر انقلاب درباره آن شب و آن مسئولیت «(آن شب با تضرع از خدا خواستم)»...
فیلم و مستندات جلسه ۱۴ خرداد ۱۳۶۸ مجلس خبرگان تحقیقات پروژه قصه آقا
این قصه را پردهبهپرده ببینید
▪ نسخههای دیگر
خُذها بِقُوَّة — الحمل اللذي ما بقي على الأرض
Take It with Strength — A burden that did not fall to the ground.