قصه آقا

▪ قصه ۲۴ از ۳۷ ▪ روایتِ راهبریِ آقا در تعالیِ حزب‌اللهِ رشید

شما تصمیم بگیرید!

حزب‌الله زنده است!

آیه‌ای که زندگی شد

وَمَن يَتَوَلَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ ﴿٥٦﴾

﴿مائده/۵۶﴾

قصه مصور

قصه مصور «شما تصمیم بگیرید!» — نمای کلی

روایت

سال ۱۳۶۱ بود. اسرائیل به لبنان هجوم آورده بود. از جنوب شروع کرد و رسید تا بیروت. ارتش‌های عرب تماشا می‌کردند. کسی جلوش نایستاد.

همان سال، عده‌ای از جوانان شیعه لبنان به این نتیجه رسیدند که باید چیز دیگری ساخت. گروهی که لبنانی باشد، اما از انقلاب اسلامی ایران الهام گرفته باشد. اسمش را گذاشتند حزب‌الله.

امام یک نفر را نماینده خود در امور لبنان کرد: سید علی خامنه‌ای. آن روزها رئیس‌جمهور بود.

از لبنان، هر از گاهی کسی می‌آمد تهران. پیک بود. خبر می‌آورد، مشورت می‌کرد، برمیگشت. همیشه کوچک‌ترین را می فرستادند — کسی که هنوز شناخته شده نبود.

سال ۱۳۶۸. امام رحلت کرد. آقا رهبر شد. سید حسن نصرالله با جمعی از برادران آمد تهران. گفتند: «شما حالا رهبر همه مسلمان ان هستید. شاید دیگر وقت نداشته باشید برای ما». آقا گفت: «من هنوز جوان هستم. مسائل مقاومت برای من اهمیت ویژه دارد. با هم مستقیم در ارتباط می‌مانیم». و ماندند. سی‌وپنج سال ماندند.

جلسات ساعت‌ها طول می‌کشید. آقا می‌نشست و گوش می‌داد. فرماندهان حرف می‌زدند. وقتی نوبت آقا می‌رسید، نمی‌گفت «این کار را بکنید». می‌گفت: «پیشنهاد من این است. صلاح مملکت خویش خسروان دانند. شما تصمیم بگیرید».

یک شب، بحث سختی بود. آقا با آن‌ها نماز خواند. بعد از نماز گفت: «من تسلیم نظر شما هستم». برادران گریه کردند. سید حسن نصرالله بعد‌ها گفت: «آقا ما را پرورش می‌داد — اما وابسته مان نمی‌کرد. می‌خواست خودمان تصمیم بگیریم».

سال ۱۳۷۱. سید عباس موسوی به شهادت رسید. سید حسن نصرالله سیودو ساله بود. سیودو سال در رأس حزب‌الله ایستاد.

سال ۱۳۷۹. پیروزی بزرگ. اسرائیل از جنوب لبنان گریخت. سید حسن نصرالله با سه فرمانده اصلی حزب‌الله آمد تهران — عماد مغنیه، مصطفی بدرالدین، فواد شکر. برای اولین بار این سه نفر را به آقا معرفی کرد.

«پدیده حزب‌الله در این منطقه یک صنع الهی است».

«مجموعه حزب‌الله مجموعه‌ای قوامیافته است که خود مستقلا و بر اساس تدبیر تصمیمگیری می‌کند».

این بود کار آقا. حزب‌الله را طوری پرورش داده بود که روی پای خودش بایستد.

سید حسن نصرالله همیشه می‌گفت: «من چهل سال تحلیل‌های آقا را دنبال کردم. همهشان درست درآمد».

تابستان ۱۳۸۵. جنگ سیوسهروزه. حاج قاسم سلیمانی رفت مشهد. گفت: «وضع سخت است. افقی از پیروزی نمی‌بینم». آقا گفت: «این جنگ شبیه جنگ خندق است. اینجا هم می‌آید».

«به رزمندگان بگو دعای جوشن صغیر بخوانند. این دعا حالت انسان مضطر است».

نامه‌ای به خط خودش نوشت و داد دست حاج قاسم. سید بعد‌ها گفت: «شاید هیچ چیزی به اندازه آن کلمات در روحیهام اثر نکرد». سیوسه روز گذشت. اسرائیل شکست خورد.

هفده سال گذشت. حماس از غزه به اسرائیل حمله کرد. حزب‌الله یک روز بعد تصمیم گرفتند از شمال هم وارد جنگ شوند — تا فشار روی غزه کم شود. یک سال جنگیدند.

شهریور ۱۴۰۳. بیست و پنجم شهریور. هزاران پیجر منفجر شد. دو روز بعد. سید حسن نصرالله به شهادت رسید.

«سّید مقاومت یک شخص نبود. یک راه و یک مکتب بود».

سیزدهم مهر ۱۴۰۳. آقا برای اولین بار بعد از پنج سال برای نماز جمعه آمد. مصلی پر شد. خیابان‌ها پر شد. آقا تفنگ به دست بر منبر ایستاد. خطبه دوم را عربی خواند.

«أخی و عزیزی ومبعث افتخاری. برادرم و عزیزم و مایه فخرم».

«نه تعلل می‌کنیم، نه شتاب زده می‌شویم».

«این شهادت‌ها نهضت شما را سست نمی‌کند — استوار‌تر می‌کند».

آبان ۱۴۰۳. آقا در دیدار با مجلس خبرگان گفت: «حزب‌الله قوی است».

«سید یک یادگار ماندگار گذاشت و آن حزب‌الله است. حزب‌الله حقا شجره طّیبه است».

اسفند ۱۴۰۴. جنگ بزرگ. همه گفتند حزب‌الله دیگر توانی ندارد. اما حزب‌الله از خاکس‌تر برخاست. نود و چهار عملیات در یک روز. پنجاه تانک در چهل و هشت ساعت.

سید حسن نصرالله رفت. آقا رفت. اما راه ماند. حزب‌الله ایستاده بود. چون آقا از اول یک چیز را فهمیده بود: اگر می‌خواهی چیزی بماند، نباید وابسته به تو باشد. باید پرورشش بدهی تا روی پای خودش بایستد. شجره طیبه ریشه داشت.

صحنه‌ها

شما تصمیم بگیرید! — صحنه ۱
صحنه ۱ شب — پیش از اذان صبح

اتاقی ساده در خانه‌ای قدیمی در مشهد. پیرمردی با عمامه سیاه کنار چراغ خوراک‌پززی نشسته و کتاب می‌خواند. نور زرد و گرم روی صفحات. استکان چای کنار دستش. کودکی هفت-هشت ساله روی رختخواب دراز کشیده و نگاه می‌کند.

«تداعی پدر برای من دو چیز بود — چای و کتاب».
شما تصمیم بگیرید! — صحنه ۲
صحنه ۲ روز

قرائت‌خانهٔ کتابخانه آستان قدس رضوی. نور از پنجره‌های بلند. چند نفر بلند می‌شوند، وقت نماز است. نوجوانی با لباس طلبگی سر میز نشسته، رمانی قطور در دست. سرش پایین است و غرق است. صدای اذان از بلندگو می‌آید اما متوجه نیست.

آن‌قدر غرق مطالعه می‌شد که صدای اذان را نمی‌شنید.
شما تصمیم بگیرید! — صحنه ۳
صحنه ۳ روز

اتاق کوچک طلبگی در قم. جوانی با عمامه سیاه پشت میز چوبی نشسته، روی کاغذی می‌نویسد — فهرست کتاب‌های پیشنهادی. چندین کتاب روی میز چیده شده. دفترچه یادداشت کنار دستش.

هر کتابی که می‌خواند، یادداشت می‌کرد که به درد چه کسی می‌خورد.
شما تصمیم بگیرید! — صحنه ۴
صحنه ۴ روز

نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران. غرفه‌های پر از کتاب. آقا در حال قدم زدن بین غرفه‌ها، کتابی در دست گرفته و ورق می‌زند. ناشران و مردم دورش ایستادهاند. چهرهاش شاد است.

«یکی از چیز‌هایی که حسرتش را می‌خورم، قدم زدن در راسته کتابفروشیهاست».
شما تصمیم بگیرید! — صحنه ۵
صحنه ۵

سالن دیدار. آقا روی صندلی نشسته و دارد صحبت می‌کند. ائمه جمعه از سراسر کشور روبرویش نشستهاند. دست آقا در حال اشاره است.

«محل‌های نماز جمعه باید مرکز نمایش کتاب‌های خوب باشد».
شما تصمیم بگیرید! — صحنه ۶
صحنه ۶

حسینیه امام خمینی. آقا نشسته و دارد با دانشجویان صحبت می‌کند. جوانان روبرویش نشستهاند. فضا صمیمی است.

«شما متأسفانه کتاب نمی‌خوانید. بنده کتابخوانم».
شما تصمیم بگیرید! — صحنه ۷
صحنه ۷ سالهای مختلف

تصویر تقریظ با دستخط آقا بر صفحه اول کتاب. یا: مراسم رونمایی کتابی با تقریظ رهبری. کتاب‌های ادبیات دفاع مقدس در کادر دیده می‌شوند.

«آنچه امروز انجام می‌شود، باید صد برابر بشود — به معنای واقعی کلمه».

قصه کوتاه

سال ۱۳۶۱. جوانی از لبنان می‌آمد تهران. پیک بود. کیفی دستش بود و خبرهایی در سرش. می‌رفت پیش نماینده امام در امور لبنان؛ آقای خامنه‌ای. آن جوان، سید حسن نصرالله بود. سال‌ها گذشت. آقا رهبر شد. سید دبیرکل. جلسات ساعت‌ها طول می‌کشید. آقا گوش می‌داد. بعد می‌گفت: «پیشنهاد من این است ولی شما تصمیم بگیرید.» سید گفت: «ما را پرورش می‌داد، وابسته‌مان نمی‌کرد.» جنگ ۳۳ روزه رسید. آقا نامه‌ای نوشت. سید گفت: «هیچ چیز به اندازه آن کلمات اثر نکرد.» شهریور ۱۴۰۳. سید به شهادت رسید. آقا بر منبر نماز جمعه ایستاد و گفت: «برادرم و عزیزم.» گفت: «سیّد مقاومت یک شخص نبود؛ یک راه بود.» اسفند ۱۴۰۴. همه گفتند تمام شد. اما حزب‌الله از خاکستر برخاست. آقا گفته بود: «شجره طیّبه.» شجره طیّبه ریشه داشت.

هم الغالبون َن آمنوا — سوره مائده، آیه ۵۶

منابع

منابع مورد استفاده در تهیه این قصه:

مصاحبه تلویزیونی شهید سید حسن نصرالله روایات شهید حاج قاسم سلیمانی از جنگ ۳۳ روزه بیانات امام خامنه‌ای در نماز جمعه نصر ۱۳( مهر )۱۴۰۳ بیانات امام خامنه‌ای در دیدار با مجلس خبرگان ۱۷( آبان )۱۴۰۳ بیانات امام خامنه‌ای در دیدار با حزب‌الله ۱۴( تیر )۱۳۷۹

این قصه را پرده‌به‌پرده ببینید

▪ نسخه‌های دیگر

أنتم قرّروا — حزب الله حي!

You Decide! — Hezbollah is alive!