▪ قصه ۲۳ از ۳۷ ▪ روایتِ رهبریِ بحران در زلزله بم و حضورِ آقا در میانِ مردم
مثل ماهی
بم برخواهد خاست
آیهای که زندگی شد
لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَّحِيمٌ ﴿١٢٨﴾
﴿توبه/۱۲۸﴾
قصه مصور
روایت
صبح پنجم دی ۱۳۸۲، ساعت پنج و نیم بود که زمین زیر پای مردم بم لرزید. دوازده ثانیه طول کشید و وقتی تمام شد، هفتاد درصد شهر با خاک یکسان شده بود. بیست و شش هزار نفر زیر آوار ماندند و سی هزار نفر زخمی شدند. ارگ تاریخی بم که دو هزار سال ایستاده بود، فرو ریخت.
همان روز آقا پیام داد که همه دستگاهها با همه توان و با سرعت به یاری مردم بشتابند.
سه نفر در فرودگاه بم بودند که منتظر پیام نماندند. حاج احمد کاظمی فرمانده نیروی هوایی سپاه بود، حاج قاسم سلیمانی فرمانده قدس بود، و احمد خرم هم همراهشان بود. همان ساعت اول پروتکلها را گذاشتند کنار. حاج احمد رفت روی باند و هواپیماها را هدایت کرد. خرم رفت برج مراقبت. حاج قاسم ماند توی سالن فرودگاه و مجروحین را سوار هواپیما میکرد.
یک هواپیما در آسمان بود، یکی سر باند، یکی ته باند. با این فشردگی از عصر جمعه تا صبح شنبه صد و پنجاه هواپیما را نشاندند و بلند کردند. هشت هزار مجروح بدحال را به بیمارستانهای سراسر کشور رساندند. پیروز حناچی که آن روزها معاون وزیر مسکن بود و در جلسات حضور داشت، بعدها گفت این کار هشت تا ده هزار نفر را از مرگ نجات داد.
شنبه صبح آقا محافظش را صدا کرد و گفت میخواهم امروز بروم بم. محافظ گفت امکانش نیست، شرایط امنیتی آماده نیست. آقا گفت حداکثر تا فردا وقت دارید.
دوشنبه هشتم دی رفت. با هواپیما آمد و مسئولین به استقبالش رفتند. از شهر بازدید کرد، با مردم داغدار دیدار کرد، و با مسئولین جلسه گذاشت.
سه هفته از زلزله گذشت. روزنامهها تیتر زده بودند که «بم نباید فراموش شود.» اما آقا چیز دیگری گفته بود.
بیست و ششم دی دوباره آمد بم. باز هم ناشناس آمد، طوری که حتی استاندار هم نفهمید رهبر کی وارد شهر شده است.
همان روز خبرنگار صدا و سیما از آقا پرسید چرا با این فاصله کوتاه دوباره آمدید. آقا گفت من به هیئت دولت گفته بودم فوقالعادگی مسأله بم نباید فراموش شود. روزنامهها اشتباه تیتر زدند و نوشتند «بم نباید فراموش شود.» معلوم است که بم فراموش نمیشود. آنچه احتمال داشت فراموش شود، فوقالعاده بودن این حادثه بود. برای همین آمدم که ببینم آیا رسیدگی هم فوقالعاده هست یا نه.
«آقا همیشه میگفت روحانی باید مثل ماهی باشد. ماهی در دریا به دنیا میآید، در دریا بزرگ میشود، و در دریا میماند. روحانی هم از میان مردم میآید، در میان مردم رشد میکند، و در میان مردم به کمال میرسد».
آن روز آقا آمده بود که مثل ماهی در دریای مردم بم باشد.
رفت بین مردم و با آنها حرف زد. جوانی را دید که زیرپوش تنش بود. وقتی جوان فهمید این آقاست، خواست برود لباس درست بپوشد. آقا گفت راحت باش، همینطور بمان.
راه که میرفت مرد میانسالی را دید. دست مرد را گرفت — نه مثل مصافحه رسمی، محبتآمیز گرفت — و با هم قدم زدند و حرف زدند.
یک جا نان آوردند. نان خشک بود. آقا تکهای برداشت و خورد تا بفهمد مردم چه میخورند.
مردی گفت شش روز است هیچی به ما ندادند. آقا پرسید پس چه میخورید. گفت همین نان خشک را میخوریم. زنی کنسرو نشان داد که تاریخش گذشته بود. یکی دیگر گفت آب معدنی نداریم و آب جوی میخوریم.
اما همهجا اینطور نبود. یک جا دید گروهی از همدان آمدهاند و دارند غذای گرم میدهند به مردم. آقا خودش هم یک مقدار از آن غذا خورد. گرم بود و خوب بود.
بعد از دیدار با مردم، آقا رفت زیر چادر و نشست با مسئولین.
چند روز قبل گزارش استاندار به دستش رسیده بود. استاندار نوشته بود که تا آخر هفته فلان کارها انجام میشود. حالا آخر هفته بود و آقا آمده بود ببیند.
گفت غالبا آنچه نوشته بودید انجام شده، لکن هنوز کامل نشده است. من رفتم یک جایی، گفتند سه روز است که نان ندارند. درست است که نان در شهر پخته میشود و مجانی داده میشود، ولی این مال همهجا نیست.
گفت یکی از مردم به من نان کپکزده نشان داد و یکی دیگر کنسرو تاریخگذشته. جالب این بود که یکی از کسانی که این حرفها را به من زد، خودش جزو کارکنان دستگاه امدادی بود. اگر ما همه وظایفمان را درست انجام بدهیم ولی یکی از این موارد اتفاق بیفتد، تمام کارهایمان زیر سؤال میرود.
بحث بازسازی شهر پیش آمد. بعضیها پیشنهاد دادند که پیمانکار خارجی بیاوریم. میگفتند مردم داغ دارند و همهچیز شان را از دست دادهاند و توان این را ندارند که خودشان کارفرما باشند.
آقا نظر دیگری داشت. گفت بنیاد مسکن این تجربه را دارد و بازسازی شهر و روستا را هر دو به بنیاد بسپارید. و گفت مردم خودشان خانههایشان را بسازند. یعنی بگذارید هر خانواده نقشه خانهاش را خودش انتخاب کند — تعداد اتاقها، شکل در و پنجره، جنس کاشی و سنگ. شما کمک کنید، وام بدهید، مصالح برسانید، ولی خانه مال خود مردم باشد. وقتی دست مردم به کار برود، کمکم غم جایش را میدهد به امید.
سه چیز را تأکید کرد: خانهها مستحکم باشد، مردم در ساختن شریک باشند، و هویت بم حفظ شود.
و یک نکته دیگر هم گفت: اول به مردم برسید. ارگ را ده سال دیگر هم میشود ساخت.
اسفند همان سال آقا با مهندسان دیدار کرد و گفت ما نباید وقتی زلزله میآید به فکر بیفتیم. باید از قبل فکر کرده باشیم.
یادی کرد از بچگیاش در مشهد. گفت میخواستند خانه قدیمی شان را تعمیر کنند. صد سال از ساخت آن خانه می گذشت. خودش ده دوازده ساله بود و به بنا کمک میکرد. وقتی آجرها را از دیوار درمیآوردند، مثل سنگ بود. با چکش که میزدند نیمه میشد و سالم در نمیآمد. گفت امروز همان آجرها شده آجر پوک منحوس. دوره انحطاط همین است.
شهریور سال بعد آقا سیاستهای کلی نظام را برای پیشگیری از سوانح طبیعی ابلاغ کرد. مدیریت واحد بحران زیر نظر رئیسجمهور باشد. ساختمانهای موجود در ده سال مقاومسازی شوند. ساختوساز غیرفنی ممنوع باشد و ساخت ناایمن جرم شناخته شود.
اردیبهشت هشتاد و چهار، یک سال و نیم از زلزله گذشته بود. آقا برای بار سوم آمد بم.
این بار در ماشین کنار فرماندار نشست و کوچه به کوچه شهر را گشت. میپرسید کجا چه ساخته شده و کار چقدر پیش رفته. حتی از وضع سرویسهای بهداشتی پرسید. همراهانش بعدا گفتند آن روز فهمیدیم که آقا بم را از ما بهتر میشناسد.
در جمع مردم ایستاد و گفت آنچه این سفر را با سفرهای قبلی متفاوت میکند این است که چهره شما را بانشاط میبینم — جوانها، زنها، مردها. در سفرهای قبل این را ندیده بودم.
گفت در مقابل حوادث دو جور میشود ایستاد. یکی این است که آدم تسلیم شود و خودش را رها کند. یکی این است که مصیبت را پشت سر بگذارد و جلو برود. انسانهای بزرگ و دلاور حادثه را مغلوب خودشان میکنند.
دی ماه هشتاد و هفت بود و ماه رمضان. شاعران آمده بودند دیدار آقا. حامد عسکری شعری خواند درباره بم:
«بنویسید زنی مرد که زنبیل نداشت / پسری زیر زمین بود و پدر بیل نداشت / یاد دادند به ما نخل کمر تا نکنیم / آنچه داریم ز بیگانه تمنا نکنیم / مثل ققنوس ز ما باز شرر خواهد خاست / بم همینطور نمیماند و برخواهد خاست / بم به امید خدا شاد و جوان خواهد شد».
بیست و سه هزار خانه در زلزله خراب شده بود. سی و سه هزار خانه ساخته شد — ده هزار تا بیشتر از آنچه ویران شده بود. همه را مردم خودشان ساختند، همانطور که آقا گفته بود. سالها بعد زلزله دیگری آمد، شش و نیم ریشتر، ولی هیچ چیز خراب نشد — حتی در روستاها.
آقا سه بار به بم آمده بود. ناشناس آمده بود و رفته بود بین مردم. دستشان را گرفته بود. نان خشکشان را خورده بود. دردشان را شنیده بود و از مسئولین مطالبه کرده بود. تدبیر داده بود که خودشان بسازند. سیاست گذاشته بود که دیگر تکرار نشود. و تا آخر پیگیری کرده بود.
مثل ماهی که از دریا جدا نمیشود.
صحنهها
آقا دارد از پلههای هواپیما پایین میآید. ما این صحنه را از پشت سر حاج احمد کاظمی و حاج قاسم سلیمانی میبینیم. آنها به استقبال آمدهاند — هما نهایی که از عصر جمعه تا حالا صد و پنجاه سورتی پرواز زدهاند و هشت هزار مجروح را نجات دادهاند.
سه تصویر برش خورده کنار هم: .۱ آقا با لباس ساده ایستاده و با جوانی که زیرپوش تنش است حرف میزند — جوان میخواهد برود لباس بپوشد، آقا میگوید راحت باش..۲ آقا دست مرد میانسالی را محبتآمیز گرفته و با هم راه میروند..۳ آقا تکه نانی خشک در دست دارد و میخورد.
«آقا همیشه میگفت روحانی باید مثل ماهی باشد. ماهی در دریا به دنیا میآید، در دریا بزرگ میشود، و در دریا میماند».
آقا در چادر نشسته و با مسئولین جلسه دارد. گزارش استاندار را دیده و آمده ببیند عملی شده یا نه. حالت چهرهاش جدی است.
«اگر یکی از این موارد اتفاق بیفتد، تمام کارهایمان زیر سؤال میرود».
مجری صدا و سیما دارد متن ابلاغ یه را میخواند. سیاستهای کلی نظام برای پیشگیری از سوانح طبیعی.
آقا در میان مردم بم ایستاده و با آنها گفتگو میکند. یک سال و نیم از زلزله گذشته. چهره مردم بانشاط است.
«آنچه این سفر را با سفرهای قبلی متفاوت میکند این است که چهره شما را بانشاط میبینم».
حامد عسکری در محضر آقا نشسته و شعر میخواند. فضا صمیمی است. پنج سال از زلزله گذشته.
«بم همینطور نمیماند و برخواهد خاست». — حامد عسکری
قصه کوتاه
صبح پنجم دی ۱۳۸۲، بم لرزید. دوازده ثانیه و هفتاد درصد شهر با خاک یکسان شد. بیست و شش هزار شهید، سی هزار مجروح. همان روز آقا پیام داد که همه به یاری بشتابند. سه روز بعد خودش رفت. سه هفته بعد دوباره رفت. ناشناس؛ طوری که حتی استاندار نفهمید کی وارد شده.
آقا میگفت: روحانی باید مثل ماهی باشد، از دریای مردم جدا نشود. رفت بین مردم، دستشان را گرفت، نان خشکشان را خورد، دردشان را شنید. بعد نشست با مسئولین و گفت: شما کمک کنید و وام بدهید و مصالح برسانید، مردم خودشان بسازند. وقتی دست به کار شوند، غم جایش را میدهد به امید.
یک سال و نیم بعد برای بار سوم آمد: «آنچه این سفر را متفاوت میکند این است که چهره شما را بانشاط میبینم.» بم برخاست.
ْنأنف س «لقد همانا فرستادهای از خودتان به سوی شما آمد که رنج شما بر او گران است و بر شما حریص است و با مؤمنان رئوف و مهربان است.
منابع
منابع مورد استفاده در تهیه این قصه:
بیانات رهبر انقلاب در سفرهای بم ۸( دی ۱۳۸۲، ۲۶ دی ۱۳۸۲، اردیبهشت )۱۳۸۴ مصاحبه رهبر انقلاب با صدا و سیما ۲۶( دی )۱۳۸۲ بیانات در دیدار مهندسان ۵( اسفند )۱۳۸۳ سیاستهای کلی نظام برای پیشگیری از سوانح طبیعی (شهریور )۱۳۸۴ شعر خوانی حامد عسکری در دیدار شاعران (دی )۱۳۸۷ خاطرات حجت ال اسلام محمدباقر فرزانه
این قصه را پردهبهپرده ببینید
▪ نسخههای دیگر
متل السمكة — بم رح تنهض من جديد
Like a Fish — Bam will not stay like this; it will rise again.