▪ قصه ۲۱ از ۳۷ ▪ روایتِ انسِ آقا با شعر و رهبریِ جریانِ شعرِ انقلاب اسلامی
سفینه غزل
عصا بیفکن و از بیم اژدها مگریز
آیهای که زندگی شد
كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ ﴿٢٤﴾
﴿ابراهیم/۲۴﴾
قصه مصور
روایت
گزارش: khamenei.ir «خاطراتی از مراودات آیتالله خامنهای و استاد شهریار»
بیانات رهبر انقلاب در دیدار با شاعران )۱۴۰۳-۱۳۷۶( غزل منتشرشده حضرت آیتالله خامنهای به مناسبت عملیات وعده صادق )۰۴/۰۲/۱۴۰۳(
آقا نشسته بود. دو مامور یکی این طرف، یکی آن طرف. دستگیرش کرده بودند. ماه رمضان ۱۳۴۷. ایرانشهر. منبر رفته بود. حرف زده بود.
اولین بار بود سوار هواپیما میشد.
مقصد معلوم نبود. آینده معلوم نبود. بیستونه ساله بود. مجلهای برداشت. ورق زد. غزلی دید که خوشش آمد.
دفترچهای داشت — «سفینه غزل» — که هر شعر خوب را در آن مینوشت. درآوردش. شروع کرد به نوشتن.
ماموران گردن کشیدند. این زندانی دارد چه میکند؟
آقا بیتوجه نوشت. وقتی شعر تمام شد، زیرش نوشت:
«این ابیات را در هواپیمایی که مرا به همراهی دو مامور خوشاخلاق از زاهدان به جای نامعلومی میبرد نوشتهام».
سفینه غزل از کودکی شروع شده بود. مادر برایش حافظ میخواند. شبها، قبل از خواب. صدایش گرم بود. سید علی کوچک بود — پنج ساله، شش ساله. نمیفهمید معنی را. اما موسیقی کلمات را میفهمید.
بزرگتر که شد، گلستان سعدی را رونویسی کرد. کلمه به کلمه. بیشتر شعرهایش را حفظ کرد. پشت جلد کتابهای درسیاش پر بود از بیتهای شعر.
دفترچه درست کرد. اسمش را گذاشت سفینه غزل. هر شعر خوبی که میشنید، مینوشت. زیرش تاریخ میگذاشت. تکبیتهای ناب. غزلهای درخشان. از صائب. از کلیم. از بیدل.
دورهای بود که بدون حافظ نمیخوابید. هر شب یکی دو غزل.
مشهد. انجمن ادبی فردوسی. جلسات شبها بود. در خانه سرگرد نگارنده — پیرمردی نازنین که هیچ چیزش به سرگردی نمیآمد. شاعران میآمدند. شعر میخواندند. نقد میکردند. نقدهای سخت. بیرودربایستی.
آقا جوان بود — بیست ساله. اما نظرش وزن داشت. وقتی حرف میزد، گوش میدادند. بعضی شاعران پیش از نظر او سرودههاشان را جایی نمیخواندند.
خودش هم شعر میگفت. اما در انجمن نمیخواند. چون با چشم منتقد که به شعر خودش نگاه میکرد، راضی نمیشد. سطح انجمن بالا بود.
وقتی رفت قم، دلش تنگ میشد. برنامه برگشت را طوری میچید که جلسه هفته را درک کند.
تابستان ۱۳۶۵. تبریز. آقا رئیسجمهور بود. خواست شهریار را ببیند.
شهریار پیر بود — هشتاد ساله. سالها در انزوا زندگی کرده بود. در به روی خلق بسته بود.
سالن استانداری. سی شاعر. بعد از نماز مغرب. آقا آمد. شهریار آمد. همدیگر را به آغوش کشیدند. شهریار دست آقا را گرفت — همان دستی که در انفجار مجروح شده بود. گریهاش گرفت. گریه عجیب. دست را به سینه فشرد. گفت: «ابوالفضل مائی».
آقا گفت: از ابتدای جوانی اشعار شما را میخواندم. حال که شما «مرد کهنی» هستید... شهریار بعدا گفت: این عبارت — «مرد کهنی» — شیواترین نکتهطرازی است.
شام خوردند. ساعت یک بامداد رفتند. شهریار گفت: مایل بودم تا صبح ادامه میداشت.
نزدیک چهل سال است. هر سال. شب نیمه رمضان. میلاد امام حسن مجتبی.
شاعران میآیند. صد و پنجاه نفر. دویست نفر. از سراسر کشور. مینشینند. شعر میخوانند. آقا گوش میدهد. گاهی وسط شعر میگوید: آفرین. گاهی میگوید: این بیت تکرار دارد. گاهی میگوید: این مصرع ضعیف است.
همان نقد انجمن فردوسی. همان دقت.
میگوید: شعر یک ثروت ملی است. باید ایجادش کرد. باید روز به روز افزایشش داد.
فروردین ۱۴۰۳. عملیات وعده صادق در راه بود. آقا در جلسهای نشسته بود. یک بیت خواند — از غزلی که سالها پیش خودش سروده بود:
«تو را است معجزه در کف، ز ساحران مهراس / عصا بیفکن و از بیم اژدها مگریز».
شعر — از مادر تا وعده صادق. همیشه همراهش بوده.
صحنهها
هواپیما. آقا نشسته، دفترچهای در دست، قلم روی کاغذ. دو مامور دو طرفش نشستهاند و گردن کشیدهاند تا ببینند چه مینویسد. پنجره هواپیما در پسزمینه. ابرها بیرون. کادر کوچک پایین صفحه: دست آقا که زیر شعر مینویسد.
اتاقی با قفسههای کتاب. چند مرد نشستهاند — شاعران. یکی شعر میخواند. آقا جوان است (بیست ساله)، عمامه سفید، نشسته و گوش میدهد. چراغ نفتی یا لامپ کمنور.
بدون متن.
سالن بزرگ. آقا (رئیسجمهور) و شهریار (پیرمرد هشتاد ساله) روبروی هم. شهریار دست مجروح آقا را گرفته و به سینه فشرده. چشمانش خیس است.
«ابوالفضل مائی»...
سالن بزرگ پر از شاعران. آقا در صدر نشسته. یک شاعر پشت میکروفون شعر میخواند. بقیه گوش میدهند. کادر کوچک: آقا لبخند میزند.
«آفرین».
آقا تنها نشسته. کاغذی در دست. میخواند. پسزمینه تاریک یا ساده.
«تو را است معجزه در کف، ز ساحران مهراس / عصا بیفکن و از بیم اژدها مگریز».
قصه کوتاه
هواپیما از زاهدان بلند شد؛ رمضان ۱۳۴۷. دو مأمور دو سویش نشسته بودند. به جرم منبر و سخن دستگیر شده بود؛ بیستونهساله و نخستین پرواز. دفترچهاش ـ «سفینه غزل» ـ را درآورد و شروع به نوشتن کرد. مأموران گردن کشیدند؛ زیر شعر نوشت: «این ابیات را در هواپیمایی که مرا با دو مأمور خوشاخلاق میبرد، نوشتهام.»
عشق شعر از مادر آغاز شد؛ شبها حافظ. جوانی در انجمن فردوسی گذشت و سالها بعد به دیدار شهریار رسید. این دلبستگی ماند؛ نزدیک چهل سال هر شب نیمه رمضان شاعران میآمدند و آقا گوش میداد. فروردین ۱۴۰۳، وقتی عملیات وعده صادق در راه بود، بیتی خواند از غزلی که خودش سروده بود: «عصا بیفکن و از بیم اژدها مگریز.»
ٌتوفرعها کلمه پاکیزه مانند درختی پاکیزه است که ریشهاش استوار و شاخهاش در آسمان.
منابع
منابع مورد استفاده در تهیه این قصه:
کتاب «حماسه اشک»، فصل هشتم گزارش: khamenei.ir «خلوت انس — گزارشی کوتاه از زندگی ادبی حضرت آیتالله خامنهای»
این قصه را پردهبهپرده ببینید
▪ نسخههای دیگر
سفينة الغزل — ارمِ العصا ولا تهرب من خوف التنانين
The Vessel of Ghazal — Cast down your staff and do not flee from the serpent in fear.